بخش ۱۲ - افسانهٔ ماريه قبطيه

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۲ - افسانهٔ ماريه قبطيه

۳۵ بازديد


مغني ره باستاني بزن
مغانه نواي مغاني بزن
من بينوا را به آن يك نوا
گرامي كن و گرمتر كن هوا
گزين فيلسوف جهان آزماي
سخن را چنين كرد برقع گشاي
كه قبطي زني بود در ملك شام
زميري پدر ماريه‌ش كرده نام
بسي قلعهٔ نامور داشته
ز بيداد بد خواه بگذاشته
بدو گشته بدخواه او چيره دست
به كارش درآورده گيتي شكست
چو كارش ز دشمن به جان آمده
به درگاه شاه جهان آمده
بدان تا بخواهد ز شه داد خويش
شود خرم از ملك آباد خويش
به دستور شه برد خود را پناه
بدان داوري گشت ازو دادخواه
چو ديدش كه دستور دانش پژوه
دهد درس دانش به چندين گروه
از آن دادخواهي هراسان شده
بر او دانش‌آموزي آسان شده
دل از قصه داد و بيداد شست
به تعليم دانش كمر بست چست
به خدمتگري پيش داناي دهر
پرستنده‌اي گشت گستاخ بهر
ز ديگر كنيزان پائين پرست
جز او كس نشد محرم آب دست
ز پرهيزگاري كه بود استاد
نظر بست هر گه كه او رخ گشاد
ز دستي چنان كاب از او مي‌چكيد
جز آبي كه بر دستش آمد نديد
چو زن ديد كاستاد پرهيزگار
ز كافور او گشت كافور خوار
ز ميلي كه باشد زنان را به مرد
هواي دلش گشت يكباره سرد
منش داد در دانش آموختن
به سامان شد از دانش اندوختن
ارسطوي دانا بدان دلنواز
در دانش خويش بگشاد باز
بسي در بران در ناسفته سفت
بسي گفتنيهاي ناگفته گفت
از آن علم كاسان نيايد بدست
يكايك خبردادش از هر چه هست
زن دانش‌آموز دانش سرشت
چو لوحي ز هر دانشي در نبشت
سوي كشور خويشتن كرد راي
كه رسم نيا را بيارد بجاي
بدان داوري دستگاهي نداشت
به آيين خود برگ راهي نداشت
چو دستور دانا چنين ديد كار
كه بي گنج نتوان شدن شهريار
بران جوهر انداخت اكسير زر
به اكسير خود كردش اكسير گر
بدان كيميا ماريه مير گشت
لقب نامه علم اكسير گشت
چو از دانش خويش دستور شاه
به گنجي چنان دادش آن دستگاه
به دستوري شه سوي كشورش
فرستاد با گنج و با لشگرش
شتابنده چون سوي كشور شتافت
به آهستگي مملكت بازيافت
چنان گشت مستغني از ساو و باج
كه برداشت از كشور خود خراج
به اكسير كاري چنان شد تمام
كه كردي زر پخته از سيم خام
ز بس زر كه آن سيم تن ساز كرد
در گنج برخاكيان باز كرد
چه زر در ترازوي آن كس چه سنگ
كه آرد زر بي ترازو به چنگ
ز لشگر گهش كس نيامد بدست
كه بر بارگي نعلي از زر نبست
به درگاه او هر كه سر داشتي
اگر خر بدي زين زر داشتي
ز بس زر كه بر زيور انباشتند
سگان را به زنجير زر داشتند
گروهي حكيمان دانش پرست
ز اسباب دنيا شده تنگدست
از آن گنج پنهان خبر يافتند
به ديدار گنجينه بشتافتند
نمودند خواهش بدان كان گنج
كه درويشي آورد ما را به رنج
ندانيم چون ديگران پيشه‌اي
مگر در جهان كردن انديشه‌اي
ز كسب جهان دامن افشانده‌ايم
به قوت يكي روز درمانده‌ايم
تواند كه بانوي عاجز نواز
گشايد به ما بر در گنج باز
درآموزد از راي و تدبير خويش
به ما چيزي از علم اكسير خويش
جهان را چنين گنج گوهر بسيست
كليد در گنج با هر كسيست
مگر قوت را چاره سازي كنيم
ز خلق جهان بي نيازي كنيم
زن كار پيراي روشن ضمير
بدان خواسته گشت خواهش پذير
يكي منظري بود با آب و رنگ
مقرنس برآورده از خاره سنگ
عروسانه بر شد بران جلوه‌گاه
پرندي سيه بسته بر گرد ماه
برآموده چون نرگس و مشك و بيد
به موي سيه مهره‌هاي سپيد
صليبي دو گيسوي مشگين كمند
در آن مهره آورده با پيچ و بند
به نظارگان گفت گيسوي من
ببينيد در طاق ابروي من
نمودار اكسير پنهانيم
ببينيد در صبح پيشانيم
نيوشندگان را در آن داوري
غلط شد زبان زان زبان آوري
يكي گفت اشارت بدان مهره بود
كه شفاف و تابنده چون زهره بود
يكي راز پوشيده از موي جست
كه آن مهره با موي ديد از نخست
گرفتند هر يك پي آن پيشه را
خلافي پديد آمد انديشه را
از آن قصه هر يك دمي مي‌شمرد
به فرهنگ دانا كسي پي نبرد
دگر روز خواهش برآراستند
در آن باب فصلي دگر خواستند
پري‌روي بر طاق منظر نشست
نشاند آن تني چند را زير دست
سخن راند از گنج درخواسته
چو سربسته گنجي برآراسته
حديث سر كوه و مردم گيا
كه سازند از او زيركان كيميا
همان سنگ اعظم كه كان زرست
سخن بين كه چون كيميا پرورست
به پوشيدگي كرد رمزي پديد
در او آهنين قفل زرين كليد
به دانا رسيد اين سخن گنج يافت
به نادان رسيد انده و رنج يافت
گر آن كيميا را گهر در گياست
گياي قلم گوهر كيمياست
از آن كيميا با همه چربدست
دريغي نه چندانكه خواهند هست
كسي را بود كيميا در نورد
كه او عشوهٔ كيمياگر نخورد
شنيدم خراسانيي بود چست
به بغداد شد چون شدش كار سست
دمي چند بر كار كرداي شگفت
خراساني آمد دمش در گرفت
از آن دم كه اهل خراسان كنند
به بغداديان بازي آسان كنند
هزارش عدد بود مصري چو موم
زري كه آنچنان زر نباشد به روم
به سوهان يكايك همه خرد سود
بر آميختش با گل سرخ زود
وزان سرخ گل مهره‌اي چند ساخت
به آن مهره‌ها بين كه چون مهره باخت
به عطاري آن مهره‌ها بر شمرد
به مهر خود آن مهره او را سپرد
كه اين مهره در حقه‌اي نه به راز
زهي مهره دزد و زهي مهره باز
به ديناري اين بر تو بفروختم
وزو كيسه سود بردوختم
چو وقت آيد اين را كه داري برنج
بده بازخرم زهي كان گنج
بپرسيد عطار كاين را چه نام
بگفتا طبريك سخن شد تمام
ز دكان عطار چون بازگشت
به افسونگري كيميا ساز گشت
به دارالخلافه خبر باز داد
كه اكسيريي آمدست اوستاد
منم واصل كيميا در نهفت
به گوهرشناسي كسم نيست جفت
عملهاي من چون درآيد به كار
يكي ده كند ده صد و صد هزار
درستي صدم داد بايد نخست
كه گردد هزار از من آن صد درست
همان استواران مردم شناس
به من برگمارند و دارند پاس
گرآيد زمن دستكاري شگرف
نيارند با من در اين كار حرف
وگر خواهم از راستي درگذشت
ز من خون و سر وز شما تيغ و طشت
خليفه چو اكسير سازي شنيد
به عشوه زري داد و زرقي خريد
به افسون روباهي آن شير مرد
زر پخته را بر مي خام خورد
چو ده گانه‌اي ماند ازان زر بجاي
دران دستكاري بيفشرد پاي
يكي كوره‌اي ساخت چون زر گران
زهر داروئي كرد چيزي دران
فرستاد در شهر بالا و پست
طبريك طلب كرد و نامد بدست
هم آخر رقيبان آن كارگاه
به عطار پيشينه بردند راه
گل سرخ او را به دينار زرد
خريدند و بردند نزديك مرد
خراساني آن مهره‌ها كرد خرد
نمود آشكارا يكي دستبرد
به كوره درافكند و آتش دميد
بجا ماند زر وان دگرها رميد
سبيكه فرو ريخت درناي تنگ
برآمد زر سرخ ياقوت رنگ
به گوش خليفه رسيد اين سخن
كه نقد نو آمد ز كان كهن
زري ديد با سود همره شده
دران كدخدائي يكي ده شده
به اميد گنجي چنان گوهري
بسي كرد با او نوازش گري
از آن مغربي زر مصري عيار
فرستاد نزديك او ده هزار
كه اين را به كار آوراي نيك راي
كه من حق آن با تو آرم بجاي
كشند استواران ما از تو دست
كه نزديك ما استواريت هست
دران آزمايش چو چست آمدي
به ميزان معني درست آمدي
خراساني آن گنج بستد به ناز
چو هندو كمر بست بر تركتاز
گريزان ره خانه را پي گرفت
شبي چند با عاملان مي گرفت
بخفت و به خفتن به خسباندشان
چو برخاست بر خاك بنشاندشان
ستوران تازي غلامان كار
به اندازه بخريد و بر بست بار
به راهي كه ديده نشانش نديد
چنان شد كه كس در جهانش نديد
خليفه چو آگاه شد زين فريب
كه برد آن خراساني آن زر و زيب
حديث طبريك به ياد آمدش
جز آن هر چه بشنيد باد آمدش
خبر بازجست از طبريك فروش
بخنديد كان طنزش آمد به گوش
طبريك چو تصحيف سازد دبير
بياموز معني و معنيش گير
هر افسون كز افسونگري بشنوي
نگر تا به افسون او نگروي
در اين داوري هيچكس دم نزد
كه در بازي كيميا كم نزد
سكندر به يونان خبردار شد
كه بر گنج زرماريه مار شد
به شه باز گفتند كان ماده شير
به صيد افكني گشت خواهد دلير
زني كار دانست و سامان شناس
نداند كسي سيم او را قياس
ز پوشيده گنجي خبر داشتست
به آن گنج گيتي بينباشتست
به افسونگري سنگ را زر كند
صدف ريزه را لؤلؤ تر كند
از آن بيشتر گنج زر ساختست
كه قارون به خاك اندر انداختست
گرش سر نبرد سر تيغ شاه
جهان زود گيرد به گنج و سپاه
سپاه آورد دشمنان را به رنج
سپاهي نگردد مگر گرد گنج
به آزار او شه شتابنده گشت
ز گرمي چو خورشيد تابنده گشت
به تدبير آن شد كزان جان پاك
به تدبير دشمن برآرد هلاك
چو از آتش خشم شاهنشهي
به دستور دانا رسيد آگهي
بسي چيد بر خدمت شهريار
بسي چربي آورد با او به كار
كه آن زن زني پارسا گوهرست
جهانجوي را كمترين چاكرست
كمر بستهٔ توست در ملك شام
به گوهر كنيز و به خدمت غلام
بسي گشت چون چاكران گرد من
به چندين هنر گشت شاگرد من
منش دل به دانش برافروختم
نهاني در او چيزي آموختم
كه چندان به دست آرد از برگ و ساز
كه گردد ز خلق جهاني نياز
بر او طالعي ديدم آراسته
خبر داده از گنج و از خواسته
جز او هر كه اين صنعت آرد به كار
جوي نارد از گنج او در شمار
به هشياري طالع مال سنج
بجز ماريه كس نشد مار گنج
كنون كان كفايت به دست آمدش
بجاي نياكان نشست آمدش
چو شه پوزش راي دستور يافت
دل خويش از آن داوري دور يافت
چو دستور گرد از دل شه ربود
سوي ماريه كس فرستاد زود
بفرمود تا عذر شاه آورد
همان قاصدي سر به راه آورد
زن كاردان چون شنيد اين سخن
گشاد از زر تازه گنج كهن
فرستاده‌اي را برآراست كار
فرستاد گنجي سوي شهريار
كه چندين ترازوي گنجينه سنج
به يكجاي چندان نديدست گنج
چو بر گنج دادن دلش راه برد
هلاك از خود و كينه از شاه برد
درم دادن آتش كشد كينه را
نشاند ز دل خشم ديرينه را


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد