بخش ۱۰ - داستان اسكندر با شبان دانا

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۱۰ - داستان اسكندر با شبان دانا

۴۲ بازديد


مغني بيا ز اول صبح بام
بزن زخمهٔ پخته بر رود خام
از آن زخمه كو رود آب آورد
ز سوداي بيهوده خواب آورد
چنين گويد آن نغز گوينده پير
كه در فيلسوفان نبودش نظير
كه رومي كمر شاه چيني كلاه
نشست از برگاه روزي پگاه
به طاق دو ابرو برآورده خم
گره بسته بر خندهٔ جام جم
مهي داشت تابنده چون آفتاب
ز بحران تب يافته رنج و تاب
شكسته جهان كام در كام او
رسيده به نوميدي انجام او
دل شه كه آيينه‌اي بود پاك
از آن دردمندي شده دردناك
بفرمود تا كاردانان روم
خرامند نزدش ز هر مرز و بوم
مگر چارهٔ آن پريوش كنند
دل ناخوش شاه را خوش كنند
كساني كه در پرده محرم شدند
در آن داوريگه فراهم شدند
در آن تب بسي چارها ساختند
تنش را ز تابش نپرداختند
نه آن سرخ سيب از تبش گشت به
نه زابروي شه دور گشت آن گره
از آنجا كه شه دل دراو بسته بود
ز تيمار بيمار دل خسته بود
فرود آمد از تخت و برشد به بام
كه شوريده كمتر پذيرد مقام
يكي لحظه پيرامن بام گشت
نظر كرد از آن بام بر كوه و دشت
در آن پستي از بام قصر بلند
شبان ديد و در پيش او گوسفند
همايون يكي پير بافر و هوش
كلاه و سرش هر دو كافور پوش
در آن دشت مي‌گشت بي مشغله
گهش در گياروي و گه در گله
دلش زان شبان اندكي برگشاد
كه زيبا منش بود و زيرك نهاد
فرستاد كارندش از جاي پست
بر آن خسروي بام عالي نشست
رقيبان بفرمان شه تاختند
شبان را به خواندن سرافراختند
درآمد شبانه به نزديك شاه
سراپرده‌اي ديد بر اوج ماه
خبر داشت كان سد اسكندريست
نمودار فالش بلند اختريست
زمين بوسه دادش كه پرورده بود
ديگر خدمت خسروان كرده بود
پس آنگاه شاهش بر خويش خواند
به گستاخيش نكته‌اي چند راند
بدو گفت كز قصه كوه و دشت
فرو خوان به من بر يكي سرگذشت
كه دلتنگم از گردش روزگار
مگر خوش كنم دل به آموزگار
شبان گفت كاي خسرو تخت گير
به تاج تو عالم عمارت پذير
ز تخت زرت ملك پرنور باد
ز تاج سرت چشم بد دور باد
نخستم خبر ده كه تا شهريار
ز بهر چه بر خاطر آرد غبار
بدان تا سخن گو بدان ره برد
سخن گفتن او بدان در خورد
پسنديد شاه از شبان اين سخن
كه آن قصه را باز جست اصل و بن
نگفت از سر داد و دين پروري
سخن چون بيابانيان سرسري
بدو حال آن نوش لب باز گفت
شبان چون شد آگه ز راز نهفت
دگر باره خاك زمين بوسه داد
وزان به دعائي دگر كرد ياد
چنين گفت كانگه كه بودم جوان
نكردم بجز خدمت خسروان
ازان بزم داران كه من داشتم
وزايشان سر خود برافراشتم
ملك زاده‌اي بود در شهر مرو
بهي طلعتي چون خرامنده سرو
سهي سرو را كرده بالاش پست
دماغ گل از خوب روئيش مست
عروسي ز پائين پرستان او
كزو بود خرم شبستان او
شد از گوشهٔ چشم زخمي نژند
تب آمد شد آن نازنين دردمند
در آن تب كه جز داغ دودي نداشت
بسي چاره كردند و سودي نداشت
سهي سرو لرزنده چون بيد گشت
بدان حد كزو خلق نوميد گشت
ملك زاده چون ديدگان دلستان
به كار اجل گشت هم‌داستان
از آن پيش كان زهر بايد چشيد
از آن نوش لب خويشتن دركشيد
ز نوميدي او به يكبارگي
گرفت از جهان راه آوارگي
در آن ناحيت بود از انديشه دور
بياباني از كوه و از بيشه دور
بسي وادي و غار ويران در او
كنام پلنگان و شيران در او
در آن رستني را نه بيخ و نه برگ
بنام آن بيابان بيابان مرگ
كسي كوشدي نااميدي از جهان
در آن محنت آباد گشتي نهان
نديدند كس را كز آن شوره دشت
به مأوا گه خويشتن بازگشت
ملك زاده زاندوه آن رنج سخت
سوي آن بيابان گرائيد رخت
رفيقي وفادار ديرينه داشت
كه مهر ملك زاده در سنيه داشت
خبر داشت كان شاه اندوهناك
در آن ره كند خويشتن را هلاك
چو دزدان ره روي را بازبست
سوي او خراميد تيغي به دست
بنشناخت بانگي بر او زد بلند
بر او حمله‌اي برد و او را فكند
چو افكنده بودش چو سرو روان
فرو هشت برقع بروي جوان
سوي خانه خود به يك تركتاز
به چشم فرو بستش آورد باز
نهانخانه‌اي داشت در زير خاك
نشاندش در آن خانهٔ اندوهناك
يكي ز استواران بر او برگماشت
كزو راز پوشيده پوشيده داشت
به آبي و ناني قناعت نمود
وزين بيش چيزيش رخصت نبود
ملك زاده زنداني و مستمند
دل وديده و دست هر سه به بند
فروماند سرگشته در كار خويش
كه نارفته چون آمد آن راه پيش
جوانمرد كو بود غمخوار او
كمر بست در چارهٔ كار او
عروس تبش ديده را چاره ساخت
دلش را به صد گونه شربت نواخت
طبيبي طلب كرد علت شناس
گرانمايه را داشت يك چند پاس
پري رخ ز درمان آن چيره دست
از آن تاب و آن تب به يكباره رست
همان آب و رنگش درآمد كه بود
تماشا طلب كرد و شادي نمود
چو گشت از دوا يافتن تندرست
دواي دل خويش را بازجست
جوانمرد چون ديدگان خوب‌چهر
ملك زاده را جويد از بهر مهر
شبي خانه از عود پرطيب كرد
يكي بزم شاهانه ترتيب كرد
چو آراست آن بزم چون نوبهار
نشاند آن گل سرخ را بر كنار
شد آورد شاه نظر بسته را
مهي از دم اژدها رسته را
ز رخ بند برقع برانداختش
در آن بزمگه بر دو بنواختش
ملك زاده چون يك زمان بنگريد
مي و مجلس و نقل و معشوقه ديد
از آن دوزخ تنگ تاريك زشت
همش حور حاصل شده هم بهشت
چه گويم كه چون بود ازين خرمي
بود شرح از اين بيش نامحرمي
شهنشه چو گفت شبان كرد گوش
به مغز رميده برآورد هوش
برآسود از آن رنج و آرام يافت
كزان پير پخته مي خام يافت
درين بود خسرو كه از بزم خاص
برون آمد آوازه‌اي بر خلاص
كه آن مهربان ماه خسرو پرست
به اقبال شه عطسه‌اي داد و رست
شبان چون به شه نيكخواهي رساند
مداراي شاهش به شاهي رساند
كسي را كه پاكي بود در سرشت
چنين قصه‌ها زو توان درنوشت
هنر تابد از مردم گوهري
چو نور از مه و تابش از مشتري
شناسنده گر نيست شوريده مغز
نه بهره شناسد ز دينار نغز
كسي كو سخن با تو نغز آورد
به دل بشنوش كان ز مغز آورد
زباني كه دارد سخن ناصواب
به خاموشيش داد بايد جواب


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد