بخش ۱۳ - افسانهٔ نانواي بينوا و توانگري وي به طالع پسر

۴۱ بازديد


مغني بيار آن نواي غريب
نو آيين‌تر از نالهٔ عندليب
نوائي كه در وي نوائي بود
نوائي نه كز بينوائي بود
خنيده چنين شد در اقصاي روم
كه بي سيمي آمد ز بيگانه بوم
به كم مدتي شد چنان سيم سنج
كه شد خواجه كاروانهاي گنج
كس اگه نه كان گنج دريا شكوه
ز دريا بر او جمع شد يا ز كوه
يكي نامش از كان كني مي‌گشاد
يكي تهمت ره زني مي‌نهاد
سرانجامش آزاد نگذاشتند
به شاه جهان قصه برداشتند
كه آمد تهي دستي از راه دور
نه در كيسه رونق نه در كاسه نور
به تاريخ يكسال يا بيش و كم
بدست آوريدست چندين درم
كه گر شه گمارد بر آن ده دبير
ز تفصيل آن عاجز آيد ضمير
يكي نانوا مرد بد بينوا
نه آبي روان و نه ناني روا
كنون لعل و گوهر فروشي كند
خرد كي در اين ره خموشي كند
نه پيشه نه بازارگاني نه زرع
چنين مايه را چون بود اصل و فرع
صواب آنچنان شد كه شاه جهان
از احوال او باز جويد نهان
جهاندار فرمود كان زاد مرد
فرو شويد از دامن خويش گرد
به خلوت كند شاه را دستبوس
ز تشنيع برنارد آواي كوس
درم دار مقبل به فرمان شاه
به خدمت روان شد سوي بارگاه
درون رفت و بوسيد شه را زمين
زمين بوس چون كرد خواند آفرين
چو شاه جهانش جوان ديد بخت
جوانبخت را خواند نزديك تخت
بسي نيك و بد مرد را كرد ياد
سخنها كزو گنج شايد گشاد
كه مردي عزيزي و آزاد چهر
به فرخندگي در تو ديده سپهر
شنيدم چو اينجا وطن ساختي
به يك روزه روزي نپرداختي
كنون رخت و بنگاهت آنجا رسيد
كه نتواندش كاروانها كشيد
ببايد چنين گنج را دسترنج
وگرنه من اولي‌تر آيم به گنج
اگر راست گفتي كه چونست حال
زمن ايمني هم به سر هم به مال
وگر بر دروغ افكني اين اساس
سر و مال بستانم از ناسپاس
نيوشنده چون ديد كز خشم شاه
بجز راستي نيست او را پناه
زمين بوس شه تازه‌تر كرد باز
چنين گفت كاي شاه عاجز نواز
نديده جهان نقش بيداد تو
به نيكي شده در جهان ياد تو
رعيت زدادت چنان دلخوشند
كه گر جان بخواهي به پيشت كشند
مرا مال و نعمت زمين زاد توست
هم از داده تو هم از داد توست
اگر مي‌پذيري زمن هر چه هست
بگو تا برافشانم از جمله دست
به كمتر غلامي دهم شاه را
زنم بوسه اين خاك درگاه را
چو شه گفت كاحوال خود باز گوي
بگويم كه اين آب چون شد به جوي
من اول كه اينجا رسيدم فراز
تهي دست بودم ز هر برگ و ساز
دلم را غم بي‌نوائي شكست
گرفتم ره نانوائي بدست
وزان پيشه نيزم نوائي نبود
كه در كار و كسبم وفائي نبود
به شهري كه داور بود پي فراخ
شود دخل بر نانوا خشك شاخ
ز هر سو سراسيمه مي‌تاختم
به بي برگي آن برگ مي‌ساختم
زني داشتم قانع و سازگار
قضا را شد آن زن ز من باردار
به سختي همي گشت ز ما سپهر
شد از مهر گردنده يك باره مهر
زن پاكدامن‌تر از بوي مشك
شكيبنده با من به يك نان خشك
چو آمد گه زادن او را فراز
به كشگينهٔ گرمش آمد نياز
ز چيزي كه دارد به خوردن بسيچ
نبودم بجز خون در آن خانه هيچ
من و زن در آن خانه تنها و بس
مرا گفت كي شوي فرياد رس
اگر شوربائي به چنگ آوري
من مرده را باز رنگ آوري
وگرنه چنان دان كه رفتم ز دست
ستمگاره شد باد و كشتي شكست
چو من ديدم آن نازنين را چنان
برون رفتم از خانه زاري كنان
ز سامان به سامان همه كوي و شهر
دويدم مگر يابم از توشه بهر
نديدم دري كان نه در بسته بود
كه سختي به من سخت پيوسته بود
رسيدم به ويرانه‌اي دور دست
درو درگهي با زمين گشته پست
بسي گرد ويرانه كردم طواف
شتابنده چون ديو در هر شكاف
سرائي كهن يافتم سالخورد
دري در نشسته بر او دود و گرد
در او آتشي روشن افروخته
بر او هيمه خروارها سوخته
سيه زنگيي ديدم آتش پرست
سفالين سبوئي پر از مي بدست
بر آتش نهاده لويدي فراخ
نمك سود فربه در او شاخ شاخ
چو زنگي مرا ديد برجست زود
بپيچيد برخود به كردار دود
به من بانگ برزد كه‌اي ديوزاد
شبيخون من چونت آمد به ياد
تو دزدي و من نيز دزد اين رواست؟
به دزدي شدن پيش دزدان خطاست
من از هول زنگي و تيمار خويش
فروماندم آشفته در كار خويش
زبان برگشادم به آيين زنگ
دعا گفتم آوردم او را به چنگ
كه از بينوائي و بي‌مايگي
گرفتم در اين سايه همسايگي
جوانمردي چون تو شيرافكني
شنيدم به افسانه از هر تني
نخوانده به مهمان تو تاختم
سر خويش در پايت انداختم
مگر كز تو كارم به جائي رسد
در اين بينوائي نوائي رسد
چو زنگي زبان مرا چرب ديد
وزآن گونه گفتار شيرين شنيد
از آن چرب و شيرين رها كرد حرب
كه دشمن فريبست شيرين و چرب
بگفتا خوري باده داني سرود؟
بگفتم بلي پيشم آورد رود
از او بستدم رود عاشق‌نواز
ز بي سازيش پرده بستم به ساز
سر زخمه بر رود بگماشتم
سرودي فريبنده برداشتم
درآوردم او را به بانگ و خروش
چو ديگي كه از گرمي آيد به جوش
گهي خورد ريحانيي زان سفال
گهي كوفت پائي به اميد مال
زدم زخمه‌اي چند زنگي فريب
برون بردم از جان زنگي شكيب
حريفانه با من درآمد به كار
چو سرمست شد كرد راز آشكار
كه امشب در اين كاخ ويرانه رنگ
به اميد مالي گرفتم درنگ
دگر زنگيي هست همزاد من
كه مي خوردنش نيست بي ياد من
يكي گنجدان يافتيم از نهفت
كه هيچ اژدهائيش بر سر نخفت
مگر ما كه هستيم چون اژدها
ز دل كرده آزرم هر كس رها
بود سالي اكنون كزان كان گنج
خوريم و نداريم خود را به رنج
من اينجا نشستم چنين بيهمال
دگر زنگيي رفته جوياي مال
ز گنجينهٔ آن همه سيم و زر
همانا كه يك پشته مانده دگر
چو امشب رسيدي تو مهمان ما
روانست حكم تو بر جان ما
به شرطي كه چون آيد آن ره نورد
كشد گوهر سرخ و ياقوت زرد
تو در كنج كاشانه پنهان شوي
شكيبنده چون شخص بيجان شوي
كه من در دل آن دارم اي هوشمند
كه آن اژدها را رسانم گزند
هر آن گنج كارد به تنها برم
به كنجي نشينم به تنها خورم
تو را نيز از آن قسمتي بامداد
دهم تا دلت گردد از تاج شاد
من و زنگي اندر سخن گرم راي
كه ناگه به گوش آمد آواز پاي
ز جا جستم و در خزيدم به كنج
گهي خار در خاطرم گه ترنج
درآمد سيه چهره‌اي چون زگال
به پشت اندر آورده يك پشته مال
نهادش به سختي ز گردن به زير
برو گردني سخت چون تند شير
از آن پيش كان پشته را باز كرد
يكي نيمه زان شوربا باز خورد
نگه كرد همزاد او خفته بود
همان كرد با او كه او گفته بود
بزد تيغ پولاد بر گردنش
سرش را بيفكند در دامنش
من از بيم از آنان كه افتم ز پاي
دگر باره خود را گرفتم بجاي
چو زنگي سر يار خود را بريد
تنش را به خنجر زهم بردريد
يكي نيمه در بست و بر زد به دوش
برون رفت و من مانده بي‌عقل و هوش
پس از مدتي كان برآمد دراز
نگه كردم آمد دگر باره باز
دگر نيمه را همچنان كرد خرد
به آيين پيشينه در بست و برد
چو ديدم كه هنجار او دور بود
شب از جمله شبهاي ديجور بود
بدان گنج پويان شدم چون عقاب
سوي پشتهٔ مال كردم شتاب
به پشت اندر آوردم آن پشته را
چو زنگي دگر زنگي كشته را
وزان شور با ساغري گرم جوش
ربودم سوي خانه رفتم خموش
چنان آمدم سوي ايوان خويش
كه جز دولتم كس نيفتاد پيش
چو در خانه رفتم به نيروي بخت
نهادم ز دل بارو از پشت رخت
به گوش آمد آواز نو زاد من
وزان شادتر شد دل شاه من
به زن دادم آن شوربا را بخورد
پس از صبر كردن بسي شكر كرد
ز فرزند فرخنده دادم خبر
پسر بود و باشد پسر تاج سر
گشادم گرهٔ رخت سربسته را
به مرهم رساندم دل خسته را
چه ديدم يكي گنج كاني در او
ز ياقوت و زر هر چه داني دراو
به گنجي چنان كان گوهر شدم
وزان شب چو دريا با توانگر شدم
به فرزند فرخ دلم شاد گشت
كه با گوهر و گنج همزاد گشت
همه مال من زان شب آمد پديد
كه شب با گهر بد گهر با كليد
چنين بود گوينده را سرگذشت
سخن كامد آنجا ورق در نوشت
شه از وقت مولود فرزند او
خبر جست و از حال پيوند او
شد آن گوهري مرد و از جاي خويش
نمودار آن طالع آورد پيش
شه آن نسخه را هم بدانسان كه بود
به واليس دانا فرستاد زود
كه احوال اين طالع از هر چه هست
چنان كن كه ز اختر آري به دست
بدو نيك او را نهاني بجوي
چويابي نهان آشكارا بگوي
چو آمد به واليس فرمان شاه
سوي اختران كرد نيكو نگاه
نظر كردن هر يكي بازجست
شد احوال پوشيده به روي درست
نبشت و فرستاد از آنجاكه ديد
نه ز آنجا كه از كس حكايت شنيد
چو شه نامه حكم واليس خواند
در آن حكم نامه شگفتي بماند
نمودار طالع چنان كرده بود
از آن نقش‌ها كز پس پرده بود
كه اين بانوا نانوا زاده‌ايست
كه از نور دولت نواداده‌ايست
به بي برگي از مادر انداخته
چو زاده فلك برگ او ساخته
پدر گشته فرخ ز پرواز او
توانگر ز پيروزي راز او
همانا كه چون زاده باشد بجاي
نهاده بود بر سر گنج پاي
ز غيرت شه آمد چو دريا به جوش
لطف كرد با مرد گوهر فروش
پس آنگاه بسيار بنواختش
يكي از نديمان خود ساختش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد