بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجريد

۳۶ بازديد


اي ز خدا غافل و از خويشتن
در غم جان مانده و در رنج تن
اين من و من گو كه درين قالبست
هيچ مگو جنبش او تا لبست
چون خم گردون به جهان در مپيچ
آنچه نه آن تو به آن در مپيچ
زور جهان بيش ز بازوي تست
سنگ وي افزون ز ترازوي تست
قوت كوهي ز غباري مخواه
آتش ديگي ز شراري مخواه
هر كمري كان به رضا بسته شد
از كمر خدمت تن رسته شد
حرص رباخواره ز محروميست
تاج رضا بر سر محكوميست
كيسه برانند درين رهگذر
هركه تهي كيسه‌تر آسوده‌تر
محتشمي درد سري مي‌پذير
ورنه برو دامن افلاس گير
كوسه كم ريش دلي داشت تنگ
ريش كشان ديد دو كس را به جنگ
گفت رخم گرچه زباني فشست
ايمنم از ريش كشان هم خوشست
مصلت كار در آن ديده‌اند
كز تو خر و بار تو ببريده‌اند
تا تو چو عيسي به در دل رسي
بي خر و بي بار به منزل رسي
ممني انديشه‌گيري مكن
در تنكي كوش و ستبري مكن
موج هلاكست سبكتر شتاب
جان ببر و بار درافكن به آب
به كه تهي مغز و خراب ايستي
تا چو كدو بر سر آب ايستي
قدر به بي‌خوردي و خوابي درست
گنج بزرگي به خرابي درست
مرده مردار نه‌اي چون زغن
زاغ شو و پاي به خون در مزن
گر تن بيخون شده‌اي چون نگار
ايمني از زحمت مردار خوار
خون جگري دان بشرابي شده
آتشي از شرم به آبي شده
تا قدري قوت خون بشكني
ضربت آهن خوري ار آهني
خو مبر از خوردن بيكبارگي
خرده نگهدار بكم خوارگي
شير ز كم خوردن خود سركشست
خيره خوري قاعده آتشست
روز بيك قرصه چو خرسند گشت
روشني چشم خردمند گشت
شب كه صبوحي نه به هنگام كرد
خون ز يادش سيه‌اندام كرد
عقل ز بسيار خوري كم شود
دل چو سپر غم سپر غم شود
عقل تو جانيست كه جسمش توئي
جان تو گنجي كه طلسمش توئي
كي دهد اين گنج ترا روشني
تا تو طلسم در او نشكني
خاك به نامعتمدي گشت فاش
صحبت نامعتمدي گو مباش
گر همه عمرت به غم آرد به سر
از پي تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگي پدر اين خنده چيست
بر سيهي چون تو ببايد گريست
گفت چو هستم ز جهان نااميد
روي سيه بهتر و دندان سفيد
نيست عجب خنده ز روي سياه
كابر سيه برق ندارد نگاه
چون تو نداري سر اين شهر بند
برق شو و بر همه عالم بخند
خنده طوطي لب شكر شكست
قهقهه پر دهن كبك بست
خنده چو بيوقت گشايد گره
گريه از آن خنده بيوقت به
سوختن و خنده زدن برق‌وار
كوتهي عمر دهد چون شرار
بيطرب اين خنده چون شمع چيست
بسكه بر اين خنده ببايد گريست
تا نزني خنده دندان نماي
لب به گه خنده به دندان بخاي
گريه پر مصلحت ديده نيست
خنده بسيار پسنديده نيست
گر كهني بيني و گر تازه‌اي
بايدش از نيك و بد اندازه‌اي
خيز و غمي ميخور و خوش مينشين
گاه چنان بايد و گاهي چنين
در دل خوش ناله دلسوز هست
با شبه شب گهر روز هست
هيچ كس آبي ز هوائي نخورد
كز پس آن آب قفائي نخورد
هر بنه‌اي را جرسي داده‌اند
هر شكري را مگسي داده‌اند
دايه داناي تو شد روزگار
نيك و بد خويش بدو واگذار
گر دهدت سركه چو شيره مجوش
خيز تو خواهد تو چه داني خموش
ثابت اين راه مقيمي بود
همسفر خضر كليمي بود
ناز بزرگانت ببايد كشيد
تا به بزرگي بتواني رسيد
يار مساعد به گه ناخوشي
دام‌كشي كرد نه دامن‌كشي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد