بخش ۵۱ - داستان كودك مجروح

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۱ - داستان كودك مجروح

۳۴ بازديد


كودكي از جمله آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
پايش ازان پويه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شكست
شد نفس آن دو سه همسال او
تنگ‌تر از حادثه حال او
آنكه ورا دوسترين بود گفت
در بن چاهيش ببايد نهفت
تا نشود راز چو روز آشكار
تا نشويم از پدرش شرمسار
عاقبت انديش‌ترين كودكي
دشمن او بود در ايشان يكي
گفت همانا كه در اين همرهان
صورت اين حال نماند نهان
چونكه مرا زين همه دشمن نهند
تهمت اين واقعه بر من نهند
زي پدرش رفت وخبردار كرد
تا پدرش چاره آن كار كرد
هركه در او جوهر دانايي است
بر همه چيزيش توانايي است
بند فلك را كه تواند گشاد؟
آنكه بر او پاي تواند نهاد
چون ز كم و بيش فلك درگذشت
كار نظامي ز فلك برگذشت


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد