بخش ۵۳ - داستان پير و مريد

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۳ - داستان پير و مريد

۳۶ بازديد


رهروي از جمله پيران كار
مي‌شد و با پير مريدي هزار
پير در آن باديه يك باد پاك
داد بضاعت به امينان خاك
هر يك از آن آستني برفشاند
تا همه رفتند و يكي شخص ماند
پير بدو گفت چه افتاد راي
كان همه رفتند و تو ماندي بجاي
گفت مريد اي دل من جاي تو
تاج سرم خاك كف پاي تو
من نه بباد آمدم اول نفس
تا بهمان باد شوم باز پس
منتظر داد به دادي شود
و آمده باد به بادي شود
زود رو و زود نشين شد غبار
زان بيكي جاي ندارد قرار
كوه به آهستگي آمد به جاي
از سر آنست چنين دير پاي
پرده دري پيشه دوران بود
باركشي كار صبوران بود
باركش زهد شو ارتر نه
بار طبيعت مكش ار خر نه
تا خط زهد تو مزور نشد
ديده بدوتر شد و او تر نشد
زهد كه در زركش سلطان بود
قصه زنبيل و سليمان بود
شمع كه هر شب به زر افشانيست
زير قبا زاهد پنهانيست
زهد غريبست به ميخانه در
گنج عزيزاست به ويرانه در
زهد نظامي كه طرازي خوشست
زير نشين علم زر كشست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد