بخش ۵۴ - مقالت هيجدهم در نكوهش دورويان

۳۵ بازديد


قلب زني چند كه برخاستند
قالبي از قلب نو آراستند
چون شكم از روي بكن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان
پيش تو از نور موافق‌ترند
وز پست از سايه منافق‌ترند
ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود
ساده به ديدار و كره در وجود
جور پذيران عنايت گذار
عيب نويسان شكايت شمار
مهر، دهن در دهن آموخته
كينه، گره بر گره اندوخته
گرم وليك از جگر افسرده‌تر
زنده ولي از دل خود مرده‌تر
صحبتشان بر محل در مزن
مست نه‌اي پاي درين گل مزن
خازن كوهند مگو رازشان
غمز نخواهي مده آوازشان
لاف زنان كز تو عزيزي شوند
جهد كنان كز تو به چيزي شوند
چون بود آن صلح ز ناداشتي
خشم خدا باد بر آن آشتي
هر نفسي كان غرض‌آميز شد
دوستيي دشمني‌انگيز شد
دوستيي كان ز توئي و منيست
نسبت آن دوستي از دشمنيست
زهر ترا دوست چه خواند؟ شكر
عيب ترا دوست چه داند؟ هنر
دوست بود مرهم راحت رسان
گرنه رها كن سخن ناكسان
گربه بود كز سر هم پوستي
بچه خود را خورد از دوستي
دوست كدام؟ آنكه بود پرده‌دار
پرده‌درند اينهمه چون روزگار
جمله بر آن كز تو سبق چون برند
سكه كارت بچه افسون برند
با تو عنان بسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند
دوستي هر كه ترا روشنست
چون دلت انكار كند دشمنست
تن چه شناسد كه ترا يار كيست
دل بود آگه كه وفادار كيست
يكدل داري و غم دل هزار
يك گل پژمرده و صد نيش خار
ملك هزارست و فريدون يكي
غاليه بسيار و دماغ اندكي
پرده درد هر چه درين عالمست
راز ترا هم دل تو محرمست
چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهي ز دل ديگران
گرنه تنك دل شده‌اي وين خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست
گر دل تو نز تنكي راز گفت
شيشه كه مي خورد چرا باز گفت
چون بود از همنفسي ناگزير
همنفسي را ز نفس وا مگير
پاي نهادي چو درين داوري
كوش كه همدست به دست آوري
تا نشناسي گهر يار خويش
ياوه مكن گوهر اسرار خويش


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد