بخش ۵۰ - مقالت شانزدهم در چابك روي

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۵۰ - مقالت شانزدهم در چابك روي

۳۷ بازديد


اي بنسيمي علم افراخته
پيش غباري علم انداخته
ده نه و دروازه دهقان زده
ملك نه و تخت سليمان زده
تيغ نه‌اي زخم بي اندازه چيست
كوس نه‌اي اينهمه آوازه چيست
چون دهن تيغ درم ريز باش
چون شكم كوس تهي خيز باش
ميكشدت ديو نه افكنده
دست مده مرده نه زنده
پيش مغي پشت صليبي مكن
دعوي شمشير خطيبي مكن
خطبه دولت به فصيحي رسد
عطسه آدم به مسيحي رسد
هركه چو پروانه دمي خوش زند
يك تنه بر لشگر آتش زند
يكدو نفس خوش زن و جاني بگير
خرقه درانداز و جهاني بگير
بخشش تو چرب ربائي كه هست
نيست فدائي به جدائي كه هست
شير شو از گربه مطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس
گر دغلي باش بر آتش حلال
ور زر و ياقوتي از آتش منال
چند غرور اي دغل خاكدان
چند مني اي دو سه من استخوان
پيشتر از ما دگران بوده‌اند
كز طلب جاه نياسوده‌اند
حاصل آن جاه ببين تا چه بود
سود بد اما بزيان شد چه سود
گر تو زمين ريزه چو خورشيد و ماه
پاي نهي بر فلك از قدر و جاه
گرچه ازان دايره دير اوفتي
چونكه زميني نه به زير اوفتي ؟
تا سر خود را نبري طره‌وار
پاي درين طره منه زينهار
مرغ نه‌اي بر نتواني پريد
تا نكني جان نتواني رسد
با فلك از راه شگرفي دراي
تات شگرفانه درافتد به پاي
باده تو خوردي گنه زهر چيست
جرم تو كردي خلل دهر چيست
دهر نكوهي مكن اي نيك‌مرد
دهر بجاي من و تو بد نكرد
جهد بسي كرد و شگرفي بسي
تا كند از ما به تكليف كسي
چون من و تو هيچ كسان دهيم
بيهده بر دهر چه تاوان نهيم
تا نبود جوهر لعل آبدار
مهر قبولش ننهد شهريار
سنگ بسي در طرف عالمست
آنچه ازو لعل شود آن كمست
خار و سمن هردو بنسبت گياست
اين خسك ديده و آن توتياست
گرچه نيابد مدد از آب جوي
از گل اصلي نرود رنگ و بوي
آب گرفتم لطف افزون كند
خار و خسك را به سمن چون كند
گرنه بدين قاعده بودي قرار
قلب شدي قاعده روزگار
كار به دولت نه به تدبير ماست
تا به جهان دولت روزي كراست
مرد ز بيدولتي افتد به خاك
دولتيان را به جهان در چه باك
زنده بود طالع دولت پرست
بنده دولت شو هرجا كه هست
ملك به دولت نه مجازي دهند
دولت كس را نه به بازي دهند
گرد سر دولتيان چرخ ساز
تا شوي از چرخ زدن بي‌نياز
با دو سه كم زن مشو آرام گير
مقبل ايام شو و نام گير
بختور از طالع جوزا برآي
جوز شكن آنگه و بخت آزماي
گر در دولت زني افتاده شو
از گره كار جهان ساده شو
ساده دلست آب كه دلخوش رسيد
وز گرهي عود بر آتش رسيد
پيرو دل باش و مده دل به كس
خود تن تو زحمت راه تو بس
چند زني دست به شاخ دگر
كه مرا دولت ازين بيشتر
جمله عالم تو گرفتي رواست
چون بگذاري طلبيدن چراست
حرص بهل كو ره طاعت زند
گردن حرص تو قناعت زند
مركز اين گنبد فيروزه رنگ
بر تو فراخست و بر انديشه تنگ
يا مكن انديشه به جنگ آورش
يا به يك انديشه به تنگ آورش
معرفتي در گل آدم نماند
اهل دلي در همه عالم نماند
در دو هنر نامه اين نه دبير
نيست يكي صورت معني‌پذير
دوستي از دشمن معني مجوي
آب حيات از دم افعي مجوي
دشمن دانا كه غم جان بود
بهتر از آن دوست كه نادان بود


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد