غزل شماره ۸۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۸۸

۳۸ بازديد


زهي از رخ تو پيدا همه آيت خدايي
ز جمالت آشكارا همه فر كبريايي
نسپردمي دل آسان به تو روز آشنايي
خبريم بودي آن روز اگر از شب جدايي
نبود به بزمت اي شه ره اين گدا همين بس
كه به كوچهٔ تو گاهي بودم ره گدايي
همه جا به بي‌وفايي مثلند خوب رويان
تو ميان خوبرويان مثلي به بي‌وفايي
تو درون پرده خلقي به تو مبتلا ندانم
به چه حيله مي‌بري دل تو كه رخ نمي‌نمايي
شد از آشناييش جان ز تن و كنون كه بينم
دل آشنا ندارد خبري ز آشنايي
گرهي اگر چه هرگز نگشوده‌ام طمع بين
كه ز زلف يار دارم هوس گره‌گشايي
همه آرزوي هاتف تويي از دو عالم و بس
همه كام او برآيد اگر از درش درآيي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد