حكايت سلطان تكش و حفظ اسرار

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت سلطان تكش و حفظ اسرار

۳۷ بازديد


تكش با غلامان يكي راز گفت
كه اين را نبايد به كس باز گفت
به يك سالش آمد ز دل بر دهان
به يك روز شد منتشر در جهان
بفرمود جلاد را بي دريغ
كه بردار سرهاي اينان به تيغ
يكي زان ميان گفت و زنهار خواست
مكش بندگان كاين گناه از تو خاست
تو اول نبستي كه سرچشمه بود
چو سيلاب شد پيش بستن چه سود؟
تو پيدا مكن راز دل بر كسي
كه او خود نگويد بر هر كسي
جواهر به گنجينه داران سپار
ولي راز را خويشتن پاس دار
سخن تا نگويي بر او دست هست
چو گفته شود يابد او بر تو دست
سخن ديوبندي است در چاه دل
به بالاي كام و زبانش مهل
توان باز دادن ره نره ديو
ولي باز نتوان گرفتن به ريو
تو داني كه چون ديو رفت از قفس
نيايد به لا حول كس باز پس
يكي طفل برگيرد از رخش بند
نيايد به صد رستم اندر كمند
مگوي آن كه گر بر ملا اوفتد
وجودي ازان در بلا اوفتد
به دهقان نادان چه خوش گفت زن:
به دانش سخن گوي يا دم مزن
مگوي آنچه طاقت نداري شنود
كه جو كشته گندم نخواهي درود
چه نيكو زده‌ست اين مثل برهمن
بود حرمت هر كس از خويشتن
چو دشنام گويي دعا نشنوي
بجز كشتهٔ خويشتن ندروي
مگوي و منه تا تواني قدم
از اندازه بيرون وز اندازه كم
نبايد كه بسيار بازي كني
كه مر قيمت خويش را بشكني
وگر تند باشي به يك بار و تيز
جهان از تو گيرند راه گريز
نه كوتاه دستي و بيچارگي
نه زجر و تطاول به يك‌بارگي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد