حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۵ بازديد


يكي ناسزا گفت در وقت جنگ
گريبان دريدند وي را به چنگ
قفا خورده گريان وعريان نشست
جهانديده‌اي گفتش اي خودپرست
چو غنچه گرت بسته بودي دهن
دريده نديدي چو گل پيرهن
سراسيمه گويد سخن بر گزاف
چو طنبور بي مغز بسيار لاف
نبيني كه آتش زبان است و بس
به آبي توان كشتنش در نفس؟
اگر هست مرد از هنر بهره‌ور
هنر خود بگويد نه صاحب هنر
اگر مشك خالص نداري مگوي
ورت هست خود فاش گردد به بوي
به سوگند گفتن كه زر مغربي است
چه حاجت؟ محك خود بگويد كه چيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد