دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۴ بازديد
عضد را پسر سخت رنجور بود
شكيب از نهاد پدر دور بود
يكي پارسا گفتش از روي پند
كه بگذار مرغان وحشي ز بند
قفسهاي مرغ سحر خوان شكست
كه در بند ماند چو زندان شكست؟
نگه داشت بر طاق بستان سراي
يكي نامور بلبل خوشسراي
پسر صبحدم سوي بستان شتافت
جز آن مرغ بر طاق ايوان نيافت
بخنديد كاي بلبل خوش نفس
تو از گفت خود ماندهاي در قفس
ندارد كسي با تو ناگفته كار
وليكن چو گفتي دليلش بيار
چو سعدي كه چندي زبان بسته بود
ز طعن زبان آوران رسته بود
كسي گيرد آرام دل در كنار
كه از صحبت خلق گيرد كنار
مكن عيب خلق، اي خردمند، فاش
به عيب خود از خلق مشغول باش
چو باطل سرايند مگمار گوش
چو بيستر بيني بصيرت بپوش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد