من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۲ بازديد


قضا زنده‌اي رگ جان بريد
دگر كس به مرگش گريبان دريد
چنين گفت بيننده‌اي تيز هوش
چو فرياد و زاري رسيدش به گوش
ز دست شما مرده بر خويشتن
گرش دست بودي دريدي كفن
كه چندين ز تيمار و دردم مپيچ
كه روزي دو پيش از تو كردم بسيچ
فراموش كردي مگر مرگ خويش
كه مرگ منت ناتوان كرد و ريش
محقق چو بر مرده ريزد گلش
نه بروي كه برخود بسوزد دلش
ز هجران طفلي كه در خاك رفت
چه نالي؟ كه پاك آمد و پاك رفت
تو پاك آمدي بر حذرباش و پاك
كه ننگ است ناپاك رفتن به خاك
كنون بايد اين مرغ را پاي بست
نه آنگه كه سررشته بردت ز دست
نشستي به جاي دگر كس بسي
نشيند به جاي تو ديگر كسي
اگر پهلواني و گر تيغ زن
نخواهي بدربردن الا كفن
خر وحش اگر بگسلاند كمند
چو در ريگ ماند شود پاي بند
تو را نيز چندان بود دست زور
كه پايت نرفته‌ست در ريگ گور
منه دل بر اين سالخورده مكان
كه گنبد نپايد بر او گردكان
چو دي رفت و فردا نيامد به دست
حساب از همين يك نفس كن كه هست


حكايت

۳۴ بازديد


شبي خفته بودم به عزم سفر
پي كارواني گرفتم سحر
كه آمد يكي سهمگين باد و گرد
كه بر چشم مردم جهان تيره كرد
به ره در يكي دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر مي‌زدود
پدر گفتش اي نازنين چهر من
كه داري دل آشفتهٔ مهر من
نه چندان نشيند در اين ديده خاك
كه بازش به معجر توان كرد پاك
بر اين خاك چندان صبا بگذرد
كه هر ذره از ما به جايي برد
تو را نفس رعنا چو سركش ستور
دوان مي‌برد تا سر شيب گور
اجل ناگهت بگسلاند ركيب
عنان باز نتوان گرفت از نشيب


حكايت عداوت در ميان دو شخص

۳۹ بازديد


ميان دو تن دشمني بود و جنگ
سر از كبر بر يكديگر چون پلنگ
ز ديدار هم تا به حدي رمان
كه بر هر دو تنگ آمدي آسمان
يكي را اجل در سر آورد جيش
سرآمد بر او روزگاران عيش
بدانديش او را درون شاد گشت
به گورش پس از مدتي برگذشت
شبستان گورش در اندوده ديد
كه وقتي سرايش زر اندوده ديد
خرامان به بالينش آمد فراز
همي گفت با خود لب از خنده باز
خوشا وقت مجموع آن كس كه اوست
پس از مرگ دشمن در آغوش دوست
پس از مرگ آن كس نبايد گريست
كه روزي پس از مرگ دشمن بزيست
ز روي عداوت به بازوي زور
يكي تخته بركندش از روي گور
سر تا جور ديدش اندر مغاك
دو چشم جهان بينش آگنده خاك
وجودش گرفتار زندان گور
تنش طعمه كرم و تاراج مور
چنان تنگش آگنده خاك استخوان
كه از عاج پر توتيا سرمه دان
ز دور فلك بدر رويش هلال
ز جور زمان سرو قدش خلال
كف دست و سرپنجهٔ زورمند
جدا كرده ايام بندش ز بند
چنانش بر او رحمت آمد ز دل
كه بسرشت بر خاكش از گريه گل
پشيمان شد از كرده و خوي زشت
بفرمود بر سنگ گورش نبشت
مكن شادماني به مرگ كسي
كه دهرت نماند پس از وي بسي
شنيد اين سخن عارفي هوشيار
بناليد كاي قادر كردگار
عجب گر تو رحمت نياري بر او
كه بگريست دشمن به زاري بر او
تن ما شود نيز روزي چنان
كه بروي بسوزد دل دشمنان
مگر در دل دوست رحم آيدم
چو بيند كه دشمن ببخشايدم
به جايي رسد كار سر دير و زود
كه گويي در او ديده هرگز نبود
زدم تيشه يك روز بر تل خاك
به گوش آمدم ناله‌اي دردناك
كه زنهار اگر مردي آهسته‌تر
كه چشم و بناگوش و روي است و سر


حكايت

۳۲ بازديد


يكي پارسا سيرت حق پرست
فتادش يكي خشت زرين به دست
سر هوشمندش چنان خيره كرد
كه سودا دل روشنش تيره كرد
همه شب در انديشه كاين گنج و مال
در او تا زيم ره نيابد زوال
دگر قامت عجزم از بهر خواست
نبايد بر كس دوتا كرد و راست
سرايي كنم پاي بستش رخام
درختان سقفش همه عود خام
يكي حجره خاص از پي دوستان
در حجره اندر سرا بوستان
بفرسودم از رقعه بر رقعه دوخت
تف ديگدان چشم و مغزم بسوخت
دگر زير دستان پزندم خورش
براحت دهم روح را پرورش
بسختي بكشت اين نمد بسترم
روم زين سپس عبقري گسترم
خيالش خرف كرده كاليوه رنگ
به مغزش فرو برده خرچنگ چنگ
فراغ مناجات و رازش نماند
خور و خواب و ذكر و نمازش نماند
به صحرا برآمد سر از عشوه مست
كه جايي نبودش قرار نشست
يكي بر سر گور گل مي سرشت
كه حاصل كند زان گل گور خشت
به انديشه لختي فرو رفت پير
كه اي نفس كوته نظر پند گير
چه بندي در اين خشت زرين دلت
كه يك روز خشتي كنند از گلت؟
طمع را نه چندان دهان است باز
كه بازش نشيند به يك لقمه آز
بدار اي فرومايه زين خشت دست
كه جيحون نشايد به يك خشت بست
تو غافل در انديشهٔ سود مال
كه سرمايهٔ عمر شد پايمال
غبار هوي چشم عقلت بدوخت
سموم هوس كشت عمرت بسوخت
بكن سرمهٔ غفلت از چشم پاك
كه فردا شوي سرمه در چشم خاك


حكايت

۳۳ بازديد


يكي برد با پادشاهي ستيز
به دشمن سپردش كه خونش بريز
گرفتار در دست آن كينه توز
همي گفت هر دم به زاري و سوز
اگر دوست بر خود نيازردمي
كي از دست دشمن جفا بردمي؟
بتا جور دشمن به دردش پوست
رفيقي كه بر خود بيازرد دوست
تو با دوست يكدل شو و يك سخن
كه خود بيخ دشمن برآيد ز بن
نپندارم اين زشت نامي نكوست
به خشنودي دشمن آزار دوست


حكايت در عالم طفوليت

۳۵ بازديد


ز عهد پدر يادم آيد همي
كه باران رحمت بر او هر دمي
كه در طفليم لوح و دفتر خريد
ز بهرم يكي خاتم و زر خريد
بدركرد ناگه يكي مشتري
به خرمايي از دستم انگشتري
چو نشناسد انگشتري طفل خرد
به شيريني از وي توانند برد
تو هم قيمت عمر نشناختي
كه در عيش شيرين برانداختي
قيامت كه نيكان بر اعلي رسند
ز قعر ثري بر ثريا رسند
تو را خود بماند سر از ننگ پيش
كه گردت برآيد عملهاي خويش
برادر، ز كار بدان شرم دار
كه در روي نيكان شوي شرمسار
در آن روز كز فعل پرسند و قول
اولوالعزم را تن بلزد ز هول
به جايي كه دهشت خورند انبيا
تو عذر گنه را چه داري؟ بيا
زناني كه طاعت به رغبت برند
ز مردان ناپارسا بگذرند
تو را شرم نايد ز مردي خويش
كه باشد زنان را قبول از تو بيش؟
زنان را به عذري معين كه هست
ز طاعت بدارند گه گاه دست
تو بي عذر يك سو نشيني چو زن
رو اي كم ز زن، لاف مردي مزن
مرا خود مبين اي عجب در ميان
ببين تا چه گفتند پيشينيان
چو از راستي بگذري خم بود
چه مردي بود كز زني كم بود؟
به ناز و طرب نفس پروده گير
به ايام دشمن قوي كرده گير
يكي بچهٔ گرگ مي‌پروريد
چو پروده شد خواجه برهم دريد
چو بر پهلوي جان سپردن بخفت
زبان آوري در سرش رفت و گفت
تو دشمن چنين نازنين پروري
نداني كه ناچار زخمش خوري؟
نه ابليس در حق ما طعنه زد
كز اينان نيايد بجز كار بد؟
فغان از بديها كه در نفس ماست
كه ترسم شود ظن ابليس راست
چو ملعون پسند آمدش قهر ما
خدايش بينداخت از به خرما
كجا سر برآريم از اين عار و ننگ
كه با او بصلحيم و با حق به جنگ
نظر دوست نادر كند سوي تو
چو در روي دشمن بود روي تو
گرت دوست بايد كز او بر خوري
نبايد كه فرمان دشمن بري
روا دارد از دوست بيگانگي
كه دشمن گزيند به همخانگي
نداني كه كمتر نهد دوست پاي
چو بيند كه دشمن بود در سراي؟
به سيم سيه تا چه خواهي خريد
كه خواهي دل از مهر يوسف بريد؟
تو از دوست گر عاقلي برمگرد
كه دشمن نيارد نگه در تو كرد


موعظه و تنبيه

۴۲ بازديد


خبر داري اي استخواني قفس
كه جان تو مرغي است نامش نفس؟
چو مرغ از قفس رفت و بگسست قيد
دگر ره نگردد به سعي تو صيد
نگه دار فرصت كه عالم دمي است
دمي پيش دانا به از عالمي است
سكندر كه بر عالمي حكم داشت
در آن دم كه بگذشت و عالم گذاشت
ميسر نبودش كز او عالمي
ستانند و مهلت دهندش دمي
برفتند و هركس درود آنچه كشت
نماند بجز نام نيكو و زشت
چرا دل بر اين كاروانگه نهيم؟
كه ياران برفتند و ما بر رهيم
پس از ما همين گل دمد بوستان
نشينند با يكدگر دوستان
دل اندر دلارام دنيا مبند
كه ننشست با كس كه دل بر نكند
چو در خاكدان لحد خفت مرد
قيامت بيفشاند از موي گرد
نه چون خواهي آمد به شيراز در
سر و تن بشويي ز گرد سفر
پس اي خاكسار گنه عن قريب
سفر كرد خواهي به شهري غريب
بران از دو سرچشمهٔ ديده جوي
ور آلايشي داري از خود بشوي


حكايت

۳۵ بازديد


همي يادم آيد ز عهد صغر
كه عيدي برون آمدم با پدر
به بازيچه مشغول مردم شدم
در آشوب خلق از پدر گم شدم
برآوردم از بي قراري خروش
پدر ناگهانم بماليد گوش
كه اي شوخ چشم آخرت چند بار
بگفتم كه دستم ز دامن مدار
به تنها نداند شدن طفل خرد
كه نتواند او راه ناديده برد
تو هم طفل راهي به سعي اي فقير
برو دامن راه دانان بگير
مكن با فرومايه مردم نشست
چو كردي، ز هيبت فرو شوي دست
به فتراك پاكان درآويز چنگ
كه عارف ندارد ز در يوزه ننگ
مريدان به قوت ز طفلان كمند
مشايخ چو ديوار مستحكمند
بياموز رفتار از آن طفل خرد
كه چون استعانت به ديوار برد
ز زنجير ناپارسايان برست
كه درحلقهٔ پارسايان نشست
اگر حاجتي داري اين حلقه گير
كه سلطان از اين در ندارد گزير
برو خوشه چين باش سعدي صفت
كه گردآوري خرمن معرفت


حكايت

۴۲ بازديد


يكي مال مردم به تلبيس خورد
چو برخاست لعنت بر ابليس كرد
چنين گفت ابليس اندر رهي
كه هرگز نديدم چنين ابلهي
تو را با من است اي فلان، آتشي
چرا تيغ پيكار برداشتي؟
دريغ است فرمودهٔ ديو زشت
كه دست ملك با تو خواهد نبشت
روا داري از جهل و ناباكيت
كه پاكان نويسند ناپاكيت
طريقي به دست آر و صلحي بجوي
شفيعي برانگيز و عذري بگوي
كه يك لحظه صورت نبندد امان
چو پيمانه پر شد به دور زمان
وگر دست قوت نداري به كار
چو بيچارگان دست زاري برآر
گرت رفت از اندازه بيرون بدي
چو داني كه بد رفت نيك آمدي
فراشو چو بيني ره صلح باز
كه ناگه در توبه گردد فراز
مرو زير بار گنه اي پسر
كه حمال عاجز بود در سفر
پي نيك‌مردان ببايد شتافت
كه هر كاين سعادت طلب كرد يافت
وليكن تو دنبال ديو خسي
ندانم كه در صالحان چون رسي؟
پيمبر كسي را شفاعتگرست
كه بر جادهٔ شرع پيغمبرست
ره راست رو تا به منزل رسي
تو بر ره نه اي زين قبل واپسي
چو گاوي كه عصار چشمش ببست
دوان تا شب و شب همان جا كه هست
گل آلوده‌اي راه مسجد گرفت
ز بخت نگون طالع اندر شگفت
يكي زجر كردش كه تبت يداك
مرو دامن آلوده بر جاي پاك
مرا رقتي در دل آمد بر اين
كه پاك است و خرم بهشت برين
در آن جاي پاكان اميدوار
گل آلودهٔ معصيت را چه كار؟
بهشت آن ستاند كه طاعت برد
كرا نقد بايد بضاعت برد
مكن، دامن از گرد زلت بشوي
كه ناگه ز بالا ببندند جوي
اگر مرغ دولت ز قيدت بجست
هنوزش سر رشته داري به دست
وگر دير شد گرم رو باش و چست
ز دير آمدن غم ندارد درست
هنوزت اجل دست خواهش نبست
برآور به درگاه دادار دست
مخسب اي گنه كردهٔ خفته، خيز
به عذر گناه آب چشمي بريز
چو حكم ضرورت بود كبروي
بريزند باري بر اين خاك كوي
ور آبت نماند شفيع آر پيش
كسي را كه هست آبروي از تو بيش
به قهر ار براند خداي از درم
روان بزرگان شفيع آورم


حكايت زليخا با يوسف (ع)

۳۴ بازديد


زليخا چو گشت از مي عشق مست
به دامان يوسف درآويخت دست
چنان ديو شهوت رضا داده بود
كه چون گرگ در يوسف افتاده بود
بتي داشت بانوي مصر از رخام
بر او معتكف بامدادان و شام
در آن لحظه رويش بپوشيد و سر
مبادا كه زشت آيدش در نظر
غم آلوده يوسف به كنجي نشست
به سر بر ز نفس ستمگاره دست
زليخا دو دستش ببوسيد و پاي
كه اي سست پيمان سركش درآي
به سندان دلي روي در هم مكش
به تندي پريشان مكن وقت خوش
روان گشتش از ديده بر چهره جوي
كه برگرد و ناپاكي از من مجوي
تو در روي سنگي شدي شرمناك
مرا شرم باد از خداوند پاك
چه سود از پشيماني آيد به كف
چو سرمايهٔ عمر كردي تلف؟
شراب از پي سرخ رويي خورند
وز او عاقبت زرد رويي برند
به عذرآوري خواهش امروز كن
كه فردا نماند مجال سخن