حكايت مرد درويش و همسايهٔ توانگر

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت مرد درويش و همسايهٔ توانگر

۳۷ بازديد


بلند اختري نام او بختيار
قوي دستگه بود و سرمايه‌دار
به كوي گدايان درش خانه بود
زرش همچو گندم به پيمانه بود
چو درويش بيند توانگر بناز
دلش بيش سوزد به داغ نياز
زني جنگ پيوست با شوي خويش
شبانگه چو رفتش تهيدست، پيش
كه كس چون تو بدبخت، درويش نيست
چو زنبور سرخت جز اين نيش نيست
بياموز مردي ز همسايگان
كه آخر نيم قحبهٔ رايگان
كسان را زر و سيم و ملك است و رخت
چرا همچو ايشان نه اي نيكبخت؟
برآورد صافي دل صوف پوش
چو طبل از تهيگاه خالي خروش
كه من دست قدرت ندارم به هيچ
به سرپنجه دست قضا بر مپيچ
نكردند در دست من اختيار
كه من خويشتن را كنم بختيار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد