حكايت تيرانداز اردبيلي

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت تيرانداز اردبيلي

۳۵ بازديد


يكي آهنين پنجه در اردبيل
همي بگذرانيد پيلك ز پيل
نمد پوشي آمد به جنگش فراز
جواني جهان سوز پيكار ساز
به پرخاش جستن چو بهرام گور
كمندي به كتفش بر از خام گور
چو ديد اردبيلي نمد پاره پوش
كمان در زه آورده و زه را به گوش
به پنجاه تير خدنگش بزد
كه يك چوبه بيرون نرفت از نمد
درآمد نمدپوش چون سام گرد
به خم كمندش درآورد و برد
به لشكرگهش برد و در خيمه دست
چو دزدان خوني به گردن ببست
شب از غيرت و شرمساري نخفت
سحرگه پرستاري از خيمه گفت
تو كهن به ناوك بدوزي و تير
نمدپوش را چون فتادي اسير؟
شنيدم كه مي‌گفت و خون مي‌گريست
نداني كه روز اجل كس نزيست؟
من آنم كه در شيوهٔ طعن و ضرب
به رستم در آموزم آداب حرب
چو بازوي بختم قوي حال بود
ستبري پيلم نمد مي‌نمود
كنونم كه در پنجه اقبيل نيست
نمد پيش تيرم كم از پيل نيست
به روز اجل نيزه جوشن درد
ز پيراهن بي اجل نگذرد
كرا تيغ قهر اجل در قفاست
برهنه‌ست اگر جوشنش چند لاست
ورش بخت ياور بود، دهر پشت
برهنه نشايد به ساطور كشت
نه دانا به سعي از اجل جان ببرد
نه نادان به ناساز خوردن بمرد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد