دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۳ بازديد
يكي مرد درويش در خاك كيش
نكو گفت با همسر زشت خويش
چو دست قضا زشت رويت سرشت
مينداي گلگونه بر روي زشت
كه حاصل كند نيكبختي به زور؟
به سرمه كه بينا كند چشم كور؟
نيايد نكوكار از بدرگان
محال است دوزندگي از سگان
همه فيلسوفان يونان و روم
ندانند كرد انگبين از ز قوم
ز وحشي نيايد كه مردم شود
به سعي اندر او تربيت گم شود
توان پاك كردن ز زنگ آينه
وليكن نيايد ز سنگ آينه
به كوشش نرويد گل از شاخ بيد
نه زنگي به گرما به گردد سپيد
چو رد مينگردد خدنگ قضا
سپر نيست مربنده را جز رضا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد