حكايت در معني سفاهت نااهلان

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در معني سفاهت نااهلان

۴۱ بازديد


طمع برد شوخي به صاحبدلي
نبود آن زمان در ميان حاصلي
كمربند و دستش تهي بود و پاك
كه زر برفشاندي به رويش چو خاك
برون تاخت خواهندهٔ خيره روي
نكوهيدن آغاز كردش به كوي
كه زنهار از اين كژدمان خموش
پلنگان درندهٔ صوف پوش
كه چون گربه زانو به دل برنهند
وگر صيدي افتد چو سگ درجهند
سوي مسجد آورده دكان شيد
كه در خانه كمتر توان يافت صيد
ره كاروان شير مردان زنند
ولي جامه مردم اينان كنند
سپيد و سيه پاره بر دوخته
بضاعت نهاده زر اندوخته
زهي جو فروشان گندم نماي
جهانگرد شبكوك خرمن گداي
مبين در عبادت كه پيرند و سست
كه در رقص و حالت جوانند و چست
چرا كرد بايد نماز از نشست
چو در رقص بر مي‌توانند جست؟
عصاي كليمند بسيار خوار
به ظاهر چنين زرد روي و نزار
نه پرهيزگار و نه دانشورند
همين بس كه دنيا به دين مي‌خرند
عبائي بليلانه در تن كنند
به دخل حبش جامهٔ زن كنند
ز سنت نبيني در ايشان اثر
مگر خواب پيشين و نان سحر
شكم تا سر آگنده از لقمه تنگ
چو زنبيل دريوزه هفتاد رنگ
نخواهم در اين وصف از اين بيش گفت
كه شنعت بود سيرت خويش گفت
فرو گفت از اين شيوه ناديده گوي
نبيند هنر ديدهٔ عيب جوي
يكي كرده بي آبرويي بسي
چه غم داردش ز آبروي كسي؟
مريدي به شيخ اين سخن نقل كرد
گر انصاف پرسي، نه از عقل كرد
بدي در قفا عيب من كرد و خفت
بتر زو قريني كه آورد و گفت
يكي تيري افگند و در ره فتاد
وجود نيازرد و رنجم نداد
تو برداشتي و آمدي سوي من
همي در سپوزي به پهلوي من
بخنديد صاحبدل نيك خوي
كه سهل است از اين صعب تر گو بگوي
هنوز آنچه گفت از بدم اندكي است
از آنها كه من دانم اين صد يكي است
ز روي گمان بر من اينها كه بست
من از خود يقين مي‌شنام كه هست
وي امسال پيوست با ما وصال
كجا داندم عيب هفتاد سال؟
به از من كس اندر جهان عيب من
نداند بجز عالم الغيب من
نديدم چنين نيك پندار كس
كه پنداشت عيب من اين است و بس
به محشر گواه گناهم گر اوست
ز دوزخ نترسم كه كارم نكوست
گرم عيب گويد بد انديش من
بيا گو ببر نسخه از پيش من
كسان مرد راه خدا بوده‌اند
كه برجاس تير بلا بوده‌اند
زبون باش تا پوستينت درند
كه صاحبدلان بار شوخان برند
گر از خاك مردان سبويي كنند
به سنگش ملامت كنان بشكنند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد