حكايت زاهد تبريزي

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت زاهد تبريزي

۳۶ بازديد


عزيزي در اقصاي تبريز بود
كه همواره بيدار و شب خيز بود
شبي ديد جايي كه دزدي كمند
بپيچيد و بر طرف بامي فگند
كسان را خبر كرد و آشوب خاست
ز هر جانبي مرد با چوب خاست
چو نامردم آواز مردم شنيد
ميان خطر جاي بودن نديد
نهيبي از آن گير و دار آمدش
گريز به وقت اختيار آمدش
ز رحمت دل پارسا موم شد
كه شب دزد بيچاره محروم شد
به تاريكي از پي فراز آمدش
به راهي دگر پيشباز آمدش
كه يارا مرو كاشناي توام
به مردانگي خاك پاي توام
نديدم به مردانگي چون تو كس
كه جنگاوري بر دو نوع است و بس
يكي پيش خصم آمدن مردوار
دوم جان به دربردن از كارزار
بدين هر دو خصلت غلام توام
چه نامي كه مولاي نام توام؟
گرت راي باشد به حكم كرم
به جايي كه مي‌دانمت ره برم
سرايي است كوتاه و در بسته سخت
نپندارم آن جا خداوند رخت
كلوخي دو بالاي هم برنهيم
يكي پاي بر دوش ديگر نهيم
به چندان كه در دستت افتد بساز
ازان به كه گردي تهيدست باز
به دلداري و چاپلوسي و فن
كشيدش سوي خانهٔ خويشتن
جوانمرد شب رو فرو داشت دوش
به كتفش برآمد خداوند هوش
بغلطاق و دستار و رختي كه داشت
ز بالا به دامان او در گذاشت
وزان جا برآورد غوغا كه دزد
ثواب اي جوانان و ياري و مزد
به در جست از آشوب دزد دغل
دوان، جامهٔ پارسا در بغل
دل آسوده شد مرد نيك اعتقاد
كه سرگشته‌اي را برآمد مراد
خبيثي كه بر كس ترحم نكرد
ببخشود بر وي دل نيكمرد
عجب نايد از سيرت بخردان
كه نيكي كنند از كرم با بدان
در اقبال نيكان بدان مي‌زيند
وگرچه بدان اهل نيكي نيند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد