حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


شكر خنده‌اي انگبين مي‌فروخت
كه دلها ز شيرينيش مي‌بسوخت
نباتي ميان بسته چون نيشكر
بر او مشتري از مگس بيشتر
گر او زهر برداشتي في‌المثل
بخوردندي از دست او چون عسل
گراني نظر كرد در كار او
حسد برد بر روز بازار او
دگر روز شد گرد گيتي دوان
عسل بر سر و سركه بر ابروان
بسي گشت فرياد خوان پيش و پس
كه ننشست بر انگبينش مگس
شبانگه چو نقدش نيامد به دست
به دلتنگ رويي به كنجي نشست
چو عاصي ترش كرده روي از وعيد
چو ابروي زندانيان روز عيد
زني گفت بازي كنان شوي را
عسل تلخ باشد ترش روي را
به دوزخ برد مرد را خوي زشت
كه اخلاق نيك آمده‌ست از بهشت
برو آب گرم از لب جوي خور
نه جلاب سرد ترش روي خور
حرامت بود نان آن كس چشيد
كه چون سفره ابرو بهم دركشيد
مكن خواجه بر خويشتن كار سخت
كه بد خوي باشد نگون‌سار بخت
گرفتم كه سيم و زرت چيز نيست
چو سعدي زبان خوشت نيز نيست؟


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد