دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۵ ۳۵ بازديد
ز ويرانهٔ عارفي ژنده پوش
يكي را نباح سگ آمد به گوش
به دل گفت كوي سگ اين جا چراست؟
درآمد كه درويش صالح كجاست؟
نشان سگ از پيش و از پس نديد
بجز عارف آن جا دگر كس نديد
خجل بازگرديدن آغاز كرد
كه شرم آمدش بحث آن راز كرد
شنيد از درون عارف آواز پاي
هلا گفت بر در چه پايي؟ درآي
نپنداري اي ديدهٔ روشنم
كز ايدر سگ آواز كرد، اين منم
چو ديدم كه بيچارگي ميخرد
نهادم ز سر كبر و راي و خرد
چو سگ بر درش بانگ كردم بسي
كه مسكين تر از سگ نديدم كسي
چو خواهي كه در قدر والا رسي
ز شيب تواضع به بالا رسي
در اين حضرت آنان گرفتند صدر
كه خود را فروتر نهادند قدر
چو سيل اندر آمد به هول و نهيب
فتاد از بلندي به سر در نشيب
چو شبنم بيفتاد مسكين و خرد
به مهر آسمانش به عيوق برد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد