حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


به خشم از ملك بنده‌اي سربتافت
بفرمود جستن كسش در نيافت
چو بازآمد از راه خشم و ستيز
به شمشير زن گفت خونش بريز
به خون تشنه جلاد نامهربان
برون كرد دشنه چو تشنه زبان
شنيدم كه گفت از دل تنگ ريش
خدايا بحل كردمش خون خويش
كه پيوسته در نعمت و ناز و نام
در اقبال او بوده‌ام دوستكام
مبادا كه فردا به خون منش
بگيرند و خرم شود دشمنش
ملك را چو گفت وي آمد به گوش
دگر ديگ خشمش نياورد جوش
بسي بر سرش داد و بر ديده بوس
خداوند رايت شد و طبل و كوس
به رفق از چنان سهمگن جايگاه
رسانيد دهرش بدان پايگاه
غرض زين حديث آن كه گفتار نرم
چو آب است بر آتش مرد گرم
تواضع كن اي دوست با خصم تند
كه نرمي كند تيغ برنده كند
نبيني كه در معرض تيغ و تير
بپوشند خفتان صد تو حرير


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد