حكايت در معني عزت نفس مردان

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت در معني عزت نفس مردان

۳۴ بازديد


سگي پاي صحرا نشيني گزيد
به خشمي كه زهرش ز دندان چكيد
شب از درد بيچاره خوابش نبرد
به خيل اندرش دختري بود خرد
پدر را جفا كرد و تندي نمود
كه آخر تو را نيز دندان نبود؟
پس از گريه مرد پراگنده روز
بخنديد كاي مامك دلفروز
مرا گر چه هم سلطنت بود و بيش
دريغ آمدم كام و دندان خويش
محال است اگر تيغ بر سر خورم
كه دندان به پاي سگ اندر برم
توان كرد با ناكسان بدرگي
وليكن نيايد ز مردم سگي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد