حكايت

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت

۳۴ بازديد


ملك صالح از پادشاهان شام
برون آمدي صبحدم با غلام
بگشتي در اطراف بازار و كوي
برسم عرب نيمه بر بسته روي
كه صاحب نظر بود و درويش دوست
هر آن كاين دو دارد ملك صالح اوست
دو درويش در مسجدي خفته يافت
پريشان دل و خاطر آشفته يافت
شب سردشان ديده نابرده خواب
چو حر با تأمل كنان آفتاب
يكي زان دو مي گفت با ديگري
كه هم روز محشر بود داوري
گر اين پادشاهان گردن فراز
كه در لهو و عيشند و با كام و ناز
درآيند با عاجزان در بهشت
من از گور سر بر نگيرم ز خشت
بهشت برين ملك و مأواي ماست
كه بند غم امروز بر پاي ماست
همه عمر از اينان چه ديدي خوشي
كه در آخرت نيز زحمت كشي؟
اگر صالح آن جا به ديوار باغ
برآيد، به كفشش بدرم دماغ
چو مرد اين سخن گفت و صالح شنيد
دگر بودن آن جا مصالح نديد
دمي رفت تا چشمهٔ آفتاب
ز چشم خلايق فرو شست خواب
دوان هر دو را كس فرستاد و خواند
به هيبت نشست و به حرمت نشاند
برايشان بباريد باران جود
فرو شستشان گرد ذل از وجود
پس از رنج سرما و باران و سيل
نشستند با نامداران خيل
گدايان بي جامه شب كرده روز
معطر كنان جامه بر عود سوز
يكي گفت از اينان ملك را نهان
كه اي حلقه در گوش حكمت جهان
پسنديدگان در بزرگي رسند
ز ما بندگانت چه آمد پسند؟
شهنشه ز شادي چو گل بر شكفت
بخنديد در روي درويش و گفت
من آن كس نيم كز غرور حشم
ز بيچارگان روي در هم كشم
تو هم با من از سر بنه خوي زشت
كه ناسازگاري كني در بهشت
من امروز كردم در صلح باز
تو فردا مكن در به رويم فراز
چنين راه اگر مقبلي پيش گير
شرف بايدت دست درويش گير
بر از شاخ طوبي كسي بر نداشت
كه امروز تخم ارادت نكاشت
ارادت نداري سعادت مجوي
به چوگان خدمت توان برد گوي
تو را كي بود چون چراغ التهاب
كه از خود پري همچو قنديل از آب؟
وجودي دهد روشنايي به جمع
كه سوزيش در سينه باشد چو شمع


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد