حكايت شمارهٔ ۲۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۳

۳۴ بازديد
 

بخشايش الهي گم شده اي را در مناهي چراغ توفيق فرا راه داشت تا به حلقه اهل تحقيق در آمد به يمن قدم درويشان و صدق نفس ايشان ذمائم اخلاقش به حمائد مبدل گشت دست از هوا و هوس كوتاه كرده و زبان طاعنان در حق او همچنان دراز كه بر قاعده اوّلست و زهد و طاعتش نامعوّل

به عذر و توبه توان رستن از عذاب خداي
وليك مي‌نتوان از زبان مردم رست

طاقت جور زبان‌ها نياورد و شكايت پيش پير طريقت برد جوابش داد كه شكر اين نعمت چگونه گزاري كه بهتر از آني كه پندارندت

چند گويي كه بد انديش و حسود
عيب جويان من مسكينند
گه به خون ريختنم برخيزند
گه به بد خواستنم بنشينند
نيك باشي و بدت گويد خلق
به كه بد باشي و نيكت بينند

ليكن مرا كه حسن ظن همگان در حق من به كمالست و من در عين نقصان روا باشد انديشه بردن و تيمار خوردن

اِنّي لَمُستَتِرٌ مِنْ عَينِ جيراني
وَ الله يَعلمُ اِسراري و اِعلاني
در بسته بروي خود ز مردم
تا عيب نگسترند ما را
در بسته چه سود و عالم الغيب
داناي نهان و آشكارا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد