حكايت شمارهٔ ۲۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۷

۳۶ بازديد

وقتي در سفر حجاز طايفه اي جوانان صاحب دل هم دم من بودند و هم قدم وقت‌ها زمزمه اي بكردندي و بيتي محققانه بگفتندي و عابدي در سبيل منكر حال درويشان بود و بي خبر از درد ايشان تا برسيديم به خيل بني هلال كودكي سياه از حيّ عرب بدر آمد و آوازي بر آورد كه مرغ از هوا در آورد اشتر عابد را ديدم كه به رقص اندر آمد و عابد را بينداخت و برفت. گفتم اي شيخ در حيواني اثر كرد ترا همچنان تفاوت نمي‌كند

داني چه گفت مرا آن بلبل سحري
تو خود چه آدميي كز عشق بي خبري
اشتر به شعر عرب در حالتست و طرب
گر ذوق نيست ترا كژ طبع جانوري
وَ عِندَ هُبوبِ النّاشراتِ عَلَي الحِمي
تَميلُ غُصونُ البانِ لا الحَجَرُ الصَّلدُ
بذكرش هر چه بيني در خروش است
دلي داند درين معني كه گوش است
نه بلبل بر گلش تسبيح خوانيست
كه هر خاري به تسبيحش زبانيست


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد