دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۴۱ بازديد
يكي را از ملوك مدّت عمر سپري شد قايم مقامي نداشت وصيت كرد كه بامدادان نخستين كسي كه از در شهر اندر آيد تاج شاهي بر سر وي نهند و تفويض مملكت بدو كنند اتفاقاً اول كسي كه در آمد گدايي بود همه عمر لقمه اندوخته و رقعه دوخته اركان دولت و اعيان حضرت وصيت ملك به جاي آوردند و تسليم مفاتيح قلاع و خزاين بدو كردند و مدّتي ملك راند تا بعضي امراي دولت گردن از طاعت او بپيچانيدند و ملوك از هر طرف به منازعت خاستن گرفتند و به مقاومت لشكر آراستن في الجمله سپاه و رعيت به هم بر آمدند و برخي طرف بلاد از قبض تصرف او رفت. درويش ازين واقعه خسته خاطر هميبود تا يكي از دوستان قديمش كه در حالت درويشي قرين بود از سفري باز آمدو در چنان مرتبه ديدش گفت منت خداي را عزّوجل كه گلت از خار بر آمد و خار از پاي بدر آمد و بخت بلندت رهبري كرد و اقبال و سعادت ياوري تا بدين پايه رسيدي
اِنَّ مَع العسرِ يُسراً
شكوفه گاه شكفته است و گاه خوشيده
درخت وقت برهنه است و وقت پوشيده
گفت اي يار عزيز تعزيتم كن كه جاي تهنيت نيست آنگه كه تو ديدي غم ناني داشتم و امروز تشويش جهاني
اگر دنيا نباشد دردمنديم
وگر باشد به مهرش پاي بنديم
حجابي زين درون آشوب تر نيست
كه رنج خاطرست ار هست و گر نيست
مطلب گر توانگري خواهي
جز قناعت كه دولت ايست هني
گر غني زر به دامن افشاند
تا نظر در ثواب او نكني
كز بزرگان شنيده ام بسيار
صبر درويش به كه بذل غني
اگر بريان كند بهرام گوري
نه چون پاي ملخ باشد ز موري
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد