دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۷ ۳۳ بازديد
ياد دارم كه شبي در كارواني همه شب رفته بودم و سحر در كنار بيشه اي خفته شوريده اي كه دران سفر همراه ما بود نعره اي برآورد و راه بيابان گرفت و يك نفس آرام نيافت چون روز شد گفتمش آن چه حالت بود گفت بلبلان را ديدم كه بنالش در آمده بودند از درخت و كبكان از كوه و غوكاندر آب و بهايم از بيشه. انديشه كردم كه مروّت نباشد همه در تسبيح و من به غفلت خفته.
دوش مرغي به صبح ميناليد
عقل و صبرم ببرد و طاقت و هوش
يكي از دوستان مخلص را
مگر آواز من رسيد به گوش
گفت باور نداشتم كه ترا
بانگ مرغي چنين كند مدهوش
گفتم اين شرط آدميت نيست
مرغ تسبيح گوي و ما خاموش
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد