حكايت شمارهٔ ۳۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۵

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 172 كيلوبايت )

با طايفه بزرگان به كشتي در نشسته بودم زورقي در پي ما غرقه شد دو برادر بگردابي در افتادند. يكي از بزرگان گفت ملاح را كه بگير اين هر دو را كه بهر يكي پنجاه دينارت دهم ملاح در آب افتاد و تا يكي را برهانيد آن ديگر هلاك شد گفتم بقيت عمرش نمانده بود ازين سبب در گرفتن او تأخير كرد و در آن دگر تعجيل ملاح بخنديد و گفت آن چه تو گفتي يقين است و دگر ميل خاطر برهانيدن اين بيشتر بود كه وقتي در بياباني مانده بودم، مرا بر شتري نشانده و ز دست آن دگر تازيانه اي خورده‌ام در طفلي.
گفتم صدق الله من عَمِل صالحاً فَلَنِفسهِ و مَن اَساءَ فَعَليها.

كار درويش مستمند بر آر
كه ترا نيز كارها باشد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد