حكايت شمارهٔ ۳۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۲

۳۵ بازديد

شيّادي گيسوان بافت يعني علويست و با قافله حجاز به شهري در آمد كه از حج همي‌آيم و قصيده اي پيش ملك برد كه من گفته‌ام. نعمت بسيارش فرمود و اكرام كرد تا يكي از ندماي حضرت پادشاه كه در آن سال از سفر دريا آمده بود گفت من او را عيد اضحي در بصره ديدم. معلوم شد كه حاجي نيست ديگري گفتا پدرش نصراني بود در ملطيه پس او شريف چگونه صورت بندد و شعرش را به ديوان انوري دريافتند ملك فرمود تا بزنندش و نفي كنند تا چندين دروغ درهم چرا گفت.
گفت اي خداوند روي زمين يك سخن ديگر در خدمت بگويم اگر راست نباشد به هر عقوبت كه فرمايي سزاوارم گفت بگو تا آن چيست گفت
دوغ
ملك را خنده گرفت و گفت ازين راست تر سخن تا عمر او بوده باشد نگفته است. فرمود تا آنچه مأمول اوست مهيا دارند و به خوشي برود.
تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد