حكايت شمارهٔ ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۴۰

۳۵ بازديد

يكي را از ملوك كنيزكي چيني آوردند خواست تا در حالت مستي با وي جمع آيد كنيزك ممانعت كرد ملك در خشم رفت و مرو را به سياهي بخشيد كه لب زبرينش از پره بيني در گذشته بود و زيرينش به گريبان فرو هشته. هيكلي كه صخرالجن از طلعتش برميدي و عين القطر از بغلش بگنديدي. چنان كه ظريفان گفته‌اند

آنگه بغلي نعوذ بالله
مردار به آفتاب مرداد
...
 

گفت اگر در مفاوضه او شبي تأخير كردي چه شدي كه من او را افزون از قيمت كنيزك دلداري كردمي گفت اي خداوند روي زمين نشنيده‌اي

ملحد گرسنه در خانه خالي بر خوان
عقل باور نكند كز رمضان انديشد
هرگز آن را به دوستي مپسند
كه رود جاي ناپسنديده


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد