حكايت شمارهٔ ۳۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳۶

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 116 كيلوبايت )

دو برادر يكي خدمت سلطان كردي و ديگر به زور بازو نان خوردي باري اين توانگر گفت درويش را كه چرا خدمت نكني تا از مشقت كار كردن برهي گفت تو چرا كار نكني تا از مذلّت خدمت رهايي يابي كه خردمندان گفته‌اند نان خود خوردن و نشستن به كه كمر شمشير زرّين به خدمت بستن.

به دست آهن تفته كردن خمير
به از دست بر سينه پيش امير
عمر گرانمايه در اين صرف شد
تا چه خورم صيف و چه پوشم شتا
اي شكم خيره به ناني بساز
تا نكني پشت به خدمت دو تا


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد