دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۵۸ ۳۵ بازديد
دانلود فايل صوتي حكايت ( 179 كيلوبايت )
يكي از ملوك عرب رنجور بود در حالت پيري و اميد زندگاني قطع كرده كه سواري از در درآمد و بشارت داد كه فلان قلعه را به دولت خداوند گشاديم و دشمنان اسير آمدند و سپاه و رعيت آن طرف بجملگي مطيع فرمان گشتند ملك نفسي سرد بر آورد و گفت اين مژده مرا نيست دشمنانم راست يعني وارثان مملكت.
به دين اميد به سر شد دريغ عمر عزيز
كه آنچه در دلم است از درم فراز آيد
اميد بسته بر آمد ولي چه فايده زانك
اميد نيست كه عمر گذشته باز آيد
كوس رحلت به كوفت دست اجل
اي دو چشمم وداع سر بكنيد
اي كف دست و ساعد و بازو
همه توديع يكدگر بكنيد
بر منِ اوفتاده دشمن كام
آخر اي دوستان گذر بكنيد
روزگارم بشد بناداني
من نكردم شما حذر بكنيد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد