حكايت شمارهٔ ۲۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۰

۳۶ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 71 كيلوبايت )

غافلي را شنيدم كه خانه رعيت خراب كردي تا خزانه سلطان آباد كند بي خبر از قول حكيمان كه گفته‌اند هر كه خداي را عزّوجلّ بيازارد تا دل خلقي به دست آرد خداوند تعالي همان خلق را برو گمارد تا دمار از روزگارش بر آرد

آتش سوزان نكند با سپند
آنچه كند دود دل دردمند

سر جمله حيوانات گويند كه شير است و اذلّ جانوران خر و به اتفاق خر بار بر به كه شير مردم در

مسكين خر اگر جه بي تميزست
جون بار همي‌برد عزيزست
گاوان و خران بار بردار
به ز آدميان مردم آزار

باز آمديم به حكايت وزير غافل، ملك را ذمائم اخلاق او به قرائن معلوم شد در شكنجه كشيد و به انواع عقوبت بكشت

حاصل نشود رضاي سلطان
تا خاطر بندگان نجويي
خواهي كه خداي بر تو بخشد
با خلق خداي كن نكويي

آورده‌اند كه يكي از ستم ديدگان بر سر او بگذشت و در حال تباه او تأمل كرد و گفت

نه هر كه قوّت بازوي منصبي دارد
به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف
توان به حلق فرو بردن استخوان درشت
ولي شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف
نماند ستمكار بد روزگار
بماند برو لعنت پايدار


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد