حكايت شمارهٔ ۲۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲۱

۳۴ بازديد

مردم آزاري را حكايت كنند كه سنگي بر سر صالحي زد درويش را مجال انتقام نبود سنگ را نگاه همي‌داشت تا زماني كه ملك را بر آن لشكري خشم آمد و در چاه كرد درويش اندر آمد و سنگ در سرش كوفت. گفتا تو كيستي و مرا اين سنگ چرا زدي گفت من فلانم و اين همان سنگست كه در فلان تاريخ بر سر من زدي. گفت چندين روزگار كجا بودي گفت از جاهت انديشه همي‌كردم، اكنون كه در چاهت ديدم فرصت غنيمت دانستم

ناسزايي را كه بيني بخت يار
عاقلان تسليم كردند اختيار
چون نداري ناخن درنده تيز
با ددان آن به كه كم گيري ستيز
هر كه با پولاد بازو پنجه كرد
ساعد مسكين خود را رنجه كرد
باش تا دستش ببندد روزگار
پس به كام دوستان مغزش بر آر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد