دانلود فايل صوتي حكايت ( 299 كيلوبايت )
يكي از وزرا معزول شد و به حلقه درويشان درآمد اثر بركت صحبت ايشان در او سرايت كرد و جمعيت خاطرش دست داد ملك بار ديگر برو دل خوش كرد و عمل فرمود قبولش نيامد و گفت معزولي به نزد خردمندان بهتر كه مشغولي
آنان كه به كنج عافيت بنشستند
دندان سگ و دهان مردم بستند
كاغذ بدريدند و قلم بشكستند
وز دست زبان حرف گيران رستند
ملك گفتا هر آينه ما را خردمندي كافي بايد كه تدبير مملكت را بشايد گفت اي ملك نشان خردمند كافي جز آن نيست كه به چنين كارها تن ندهد.
هماي بر همه مرغان از آن شرف دارد
كه استخوان خورد و جانور نيازارد
سيه گوش را گفتند ترا ملازمت صحبت شير به چه وجه اختيار افتاد گفت تا فضله صيدش ميخورم وز شر دشمنان در پناه صولت او زندگاني ميكنم گفتندش اكنون كه به ظلّ حمايتش در آمدي و به شكر نعمتش اعتراف كردي چرا نزديك تر نيايي تا به حلقه خاصانت در آرد و از بندگان مخلصت شمارد گفت همچنان از بطش او ايمن نيستم.
اگر صد سال گبر آتش فروزد
اگر يك دم درو افتد بسوزد
افتد كه نديم حضرت سلطان را زر بيايد و باشد كه سر برود و حكما گفتهاند از تلوّن طبع پادشاهان بر حذر بايد بودن كه وقتي به سلامي برنجند و ديگر وقت به دشنامي خلعت دهند و آوردهاند كه ظرافت بسيار كردن هنر نديمان است و عيب حكيمان.
تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار
بازي و ظرافت به نديمان بگذار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد