حكايت شمارهٔ ۱۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۳

۳۴ بازديد

يكي از ملوك را شنيدم كه شبي در عشرت روز كرده بود و در پايان مستي همي‌گفت

ما را به جهان خوش تر از اين يك دم نيست
كز نيك و بد انديشه و از كس غم نيست

درويشي به سرما برون خفته بود و گفت

اي آنكه به اقبال تو در عالم نيست
گيرم كه غمت نيست، غم ما هم نيست

ملك را خوش آمد صرّه اي هزار دينار از روزن برونداشت كه دامن بدار اي درويش گفت دامن از كجا آرم كه جامه ندارم ملك را بر حال ضعيف او رقّت زيادت شد و خلعتي بر آن مزيد كرد و پيشش فرستاد.
درويش مر آن نقد و جنس را به اندك زمان بخورد و پريشان كرد و باز آمد

قرار بر كف آزادگان نگيرد مال
نه صبر در دل عاشق نه آب در غربال

در حالتي كه ملك را پرواي او نبود حال بگفتند به هم بر آمد و روي از و در هم كشيد و زينجا گفته‌اند اصحاب فطنت و خُبرت كه از حِدّت و سَورت پادشاهان بر حذر بايد بودن كه غالب همت ايشان به معظمات امور مملكت متعلق باشد و تحمل ازدحام عوام نكند.

حرامش بود نعمت پادشاه
كه هنگام فرصت ندارد نگاه
مجال سخن تا نبيني ز پيش
به بيهوده گفتن مبر قدر خويش

گفت اين گداي شوخ مبذّر را كه چندان نعمت به چندين مدّت برانداخت برانيد كه خزانه بيت المال لقمه مساكين است نه طعمه اخوان الشياطين

ابلهي كو روز روشن شمع كافوري نهد
زود بيني كش به شب روغن نباشد در چراغ

يكي از وزراي ناصح گفت اي خداوند مصلحت آن بينم كه چنين كسان را وجه كفاف به تفاريق مجري دارند تا در نفقه اسراف نكنند امّا آنچه فرمودي از زجر و منع مناسب حال ارباب همت نيست يكي را به لطف اوميدوار گردانيدن و باز بنوميدي خسته كردن

بروي خود در طماع باز نتوان كرد
چو باز شد به درشتي فراز نتوان كرد
كس نبيند كه تشنگان حجاز
به سر آب شور گرد آيند
هر كجا چشمه اي بود شيرين
مردم و مرغ و مور گرد آيند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد