دانلود فايل صوتي حكايت ( 198 كيلوبايت )
ملك زاده اي گنج فراوان از پدر ميراث يافت دست كرم بر گشاد و داد سخاوت بداد و نعمت بي دريغ بر
سپاه و رعيت بريخت
نياسايد مشام از طبله عود
بر آتش نه كه چون عنبر ببويد
بزرگي بايدت بخشندگي كن
كه دانه تا نيفشاني نرويد
يكي از جلساي بي تدبير نصيحتش آغاز كرد كه ملوك پيشين مرين نعمت را به سعي اندوختهاند و براي مصلحتي نهاده دست ازين حركت كوتاه كن كه واقعهها در پيش است و دشمنان از پس، نبايد كه وقت حاجت فروماني.
اگر گنجي كني بر عاميان بخش
رسد هر كدخدايي را به رنجي
چرا نستاني از هر يك جوي سيم
كه گرد آيد ترا هر وقت گنجي
ملك روي از اين سخن به هم آورد و مرو را زجر فرمود و گفت مرا خداوند تعالي مالك اين مملكت گردانيده است تا به خورم و ببخشم نه پاسبان كه نگاه دارم
قارون هلاك شد كه چهل خانه گنج داشت
نوشين روان نمرد كه نام نكو گذاشت
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد