دانلود فايل صوتي حكايت ( 210 كيلوبايت )
پادشاهي با غلامي عجمي در كشتي نشست و غلام ديگر دريا را نديده بود و محنت كشتي نيازموده گريه و زاري در نهاد و لرزه بر اندامش اوفتاد چندان كه ملاطفت كردند آرام نميگرفت و عيش ملك ازو منغص بود چاره ندانستند. حكيمي در آن كشتي بود، ملك را گفت اگر فرمان دهي من او را به طريقي خامُش گردانم گفت غايت لطف و كرم باشد
بفرمود تا غلام به دريا انداختند باري چند غوطه خورد مويش گرفتند و پيش كشتي آوردند بدو دست در سكان كشتي آويخت چون بر آمد گفتا ز اول محنت غرقه شدن ناچشيده بود و قدر سلامت كشتي نميدانست همچنين قدر عافيت كسي داند كه به مصيبتي گرفتار آيد
اي سير تو را نان جوين خوش ننمايد
معشوق من است آن كه به نزديك تو زشت است
حوران بهشتي را دوزخ بود اعراف
از دوزخيان پرس كه اعراف بهشتست
فرقست ميان آن كه يارش در بر
تا آن كه دو چشم انتظارش بر در
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد