حكايت شمارهٔ ۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۸

۳۳ بازديد

هرمز را گفتند وزيران پدر را چه خطا ديدي كه بند فرمودي گفت خطايي معلوم نكردم و ليكن ديدم كه مهابت من در دل ايشان بي كرانست و بر عهد من اعتماد كلي ندارند ترسيدم از بيم گزند خويش آهنگ هلاك من كنند پس قول حكما را كار بستم كه گفته‌اند

از آن كز تو ترسد بترس اي حكيم
وگر با چنو صد بر آيي به جنگ
از آن مار بر پاي راعي زند
كه ترسد سرش را بكويد به سنگ
نبيني كه چون گربه عاجزشود
بر آرد به چنگال چشم پلنگ


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد