حكايت شمارهٔ ۲

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۲

۳۵ بازديد
 

 

دانلود فايل صوتي حكايت ( 134 كيلوبايت )

يكي از ملوك خراسان محمود سبكتكين را به خواب چنان ديد كه جمله وجود او ريخته بود و خاك شده مگر چشمان او كه همچنان در چشم خانه همي‌گرديد نظر مي‌كرد ساير حكما از تأويل اين فرو ماندند مگر درويشي كه به جاي آورد و گفت هنوز نگران است كه ملكش با دگرانست.

بس نامور به زير زمين دفن كرده‌اند
كز هستيش به روي زمين بر نشان نماند
وان پير لاشه را كه سپردند زير گل
خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند
زنده است نام فرّخ نوشين روان به خير
گر چه بسي گذشت كه نوشين روان نماند
خيري كن اي فلان و غنيمت شمار عمر
زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد