حكايت شمارهٔ ۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۵

۳۵ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 234 كيلوبايت )

سرهنگ زاده اي را بر در سراي اغلمش ديدم كه عقل و كياستي و فهم و فراستي زايد الوصف داشت هم از عهد خردي آثار بزرگي در ناصيه او پيدا

بالاي سرش ز هوشمندي
مي‌تافت ستاره بلندي

في الجمله مقبول نظر سلطان آمد كه جمال صورت و معني داشت و خردمندان گفته‌اند توانگري به هنرست نه به مال و بزرگي به عقل نه به سال ابناي جنس او بر منصب او حسد بردند و به خيانتي متهم كردند و در كشتن او سعي بي فايده نمودند
دشمن چه زند چو مهربان باشد دوست
ملك پرسيد كه موجب خصمي اينان در حق تو چيست؟ گفت در سايه دولت خداوندي دام مُلكُه همگنان را راضي كردم مگر حسود را كه راضي نمي‌شود الاّ به زوال نعمت من و اقبال و دولت خداوند باد

توانم آنكه نيازارم اندرون كسي
حسود را چه كنم كو ز خود به رنج درست
بمير تا برهي اي حسود كين رنجيست
كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رست
شور بختان به آرزو خواهند
مقبلان را زوال نعمت و جاه
گر نبيند به روز شپّره چشم
چشمه آفتاب را چه گناه
راست خواهي هزار چشم چنان
كور بهتر كه آفتاب سياه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد