حكايت شمارهٔ ۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۳

۳۴ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 469 كيلوبايت )

ملك زاده اي را شنيدم كه كوتاه بود و حقير و ديگر برادران بلند و خوب روي باري پدر به كراهت و استحقار درو نظر مي‌كرد پسر به فراست استبصار به جاي آورد و گفت اي پدر كوتاه خردمند به كه نادان بلند نه هر چه به قامت مهتر به قيمت بهتر
الشاةُ نظيفةٌ و الفيلُ جيفةٌ.

اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُ
لاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا
آن شنيدي كه لاغري دانا
گفت باري به ابلهي فربه
اسب تازي و گر ضعيف بود
همچنان از طويله خر به

پدر بخنديد و اركان دولت پسنديدند وبرادران به جان برنجيدند.

تا مرد سخن نگفته باشد
عيب و هنرش نهفته باشد
هر پيسه گمان مبر نهالي
باشد كه پلنگ خفته باشد

شنيدم كه ملك را در آن قرب دشمني صعب روي نمود چون لشكر از هر دو طرف روي در هم آوردند اول كسي كه به ميدان در آمد اين پسر بود گفت

آن نه من باشم كه روز جنگ بيني پشت من
آن منم گرد در ميان خاك و خون بيني سري
كانكه جنگ آرد به خون خويش بازي مي‌كند
روز ميدان و آن كه بگريزد به خون لشكري

اين بگفت و بر سپاه دشمن زد و تني چند مردان كاري بينداخت چون پيش پدر آمد زمين خدمت ببوسيد و گفت

اي كه شخص منت حقير نمود
تا درشتي هنر نپنداري
اسب لاغر ميان به كار آيد
روز ميدان نه گاو پرواري

آورده‌اند كه سپاه دشمن بسيار بود و اينان اندك جماعتي آهنگ گريز كردند پسر نعره زد و گفت اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد سواران را بگفتن او تهور زيادت گشت و به يك بار حمله آوردند شنيدم كه هم در آن روز بر دشمن ظفر يافتند ملك سر و چشمش ببوسيد و در كنار گرفت و هر روز نظر بيش كرد تا وليعهد خويش كرد.
برادران حسد بردند و زهر در طعامش كردند خواهر از غرفه بديد دريچه بر هم زد پسر دريافت و دست از طعام كشيد و گفت محالست كه هنرمندان بميرند و بي هنران جاي ايشان بگيرند

كس نيايد به زير سايه بوم
ور هماي از جهان شود معدوم

پدر را از اين حال آگهي دادند برادرانش را بخواند و گوشمالي به واجب بداد پس هر يكي را از اطراف بلاد حصه معين كرد تا فتنه بنشست و نزاع برخاست كه ده درويش در گليمي بخسبند و دو پادشاه در اقليمي نگنجند.

نيم ناني گر خورد مرد خدا
بذل درويشان كند نيمي دگر
ملك اقليمي بگيرد پادشاه
همچنان در بند اقليمي دگر


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد