حكايت شمارهٔ ۱۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

حكايت شمارهٔ ۱۰

۳۷ بازديد
 


دانلود فايل صوتي حكايت ( 227 كيلوبايت )

بر بالين تربت يحيي پيغامبر(ع) معتكف بودم در جامع دمشق كه يكي از ملوك عرب كه به بي انصافي منسوب بود اتفاقاً به زيارت آمد و نماز و دعا كرد و حاجت خواست

درويش و غني بنده اين خاك درند
و آنان كه غني ترند محتاج ترند

آن گه مرا گفت از آن جا كه همت درويشانست و صدق معاملت ايشان خاطري همراه من كنند كه از دشمني صعب انديشناكم گفتمش بر رعيت ضعيف رحمت كن تا از دشمن قوي زحمت نبيني.

به بازوان توانا و قوت سر دست
خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست
نترسد آن كه بر افتادگان نبخشايد
كه گر ز پاي در آيد كسش نگيرد دست
هر آن كه تخم بدي كشت و چشم نيكي داشت
دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست
ز گوش پنبه برون آر و داد خلق بده
وگر تو مي‌ندهي داد روز دادي هست
بني آدم اعضاي يكديگرند
كه در آفرينش ز يك گوهرند
چو عضوي به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو كز محنت ديگران بي غمي
نشايد كه نامت نهند آدمي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد