دانلود فايل صوتي حكايت ( 798 كيلوبايت )
طايفه دزدان عرب بر سر كوهي نشسته بودند و منفذ كاروان بسته و رعيت بلدان از مكايد ايشان مرعوب و لشكر سلطان مغلوب به حكم آنكه ملاذي منيع از قلّه كوهي گرفته بودند و ملجأو مأوايخود ساخته مدبران ممالك آن طرف در دفع مضرّت ايشان مشاورت هميكردند كه اگر اين طايفه هم برين نسق روزگاري مداومت نمايند مقاومت ممتنع گردد.
درختي كه اكنون گرفتست پاي
به نيروي شخصي برآيد ز جاي
و گر همچنان روزگاري هلي
به گردونش از بيخ بر نگسلي
سر چشمه شايد گرفتن به بيل
چو پر شد نشايد گذشتن به پيل
سخن بر اين مقرر شد كه يكي به تجسس ايشان بر گماشتند و فرصت نگاه ميداشتند تا وقتي كه بر سر قومي رانده بودند و مقام خالي مانده تني چند مردان واقع ديده جنگ آزموده را بفرستادند تا در شعب جبل پنهان شدند شبانگاهي كه دزدان باز آمدند سفر كرده و غارت آورده سلاح از تن بگشادند و رخت و غنيمت بنهادند نخستين دشمني كه بر سر ايشان تاختن آورد خواب بود چندان كه پاسي از شب در گذشت
قرص خورشيد در سياهي شد
يونس اندر دهان ماهي شد
مردان دلاور از كمين به در جستند و دست يكان يكان بر كتف بستند و بامدادان به درگاه ملك حاضر آوردند همه را به كشتن اشارت فرمود اتفاقاً در آن ميان جواني بد ميوه عنفوان شبابش نو رسيده و سبزه گلستان عذارش نو دميده يكي از وزرا پاي تخت ملك را بوسه داد و روي شفاعت بر زمين نهاد و گفت اين پسر هنوز از باغ زندگاني بر نخورده و از زيعانجواني تمتع نيافته توقّع به كرم و اخلاق خداونديست كه ببخشيدن خون او بر بنده منت نهد ملك روي از اين سخن در هم كشيد و موافق راي بلندش نيامد و گفت
پر تو نيكان نگيرد هر كه بنيادش بدست
تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبدست
نسل فساد اينان منقطع كردن اولي تر است و بيخ تبار ايشان بر آوردن كه آتش نشاندن و اخگر گذاشتن و افعي كشتن و بچه نگه داشتن كار خردمندان نيست
ابر اگر آب زندگي بارد
هرگز از شاخ بيد بر نخوري
با فرومايه روزگار مبر
كز ني بوريا شكر نخوري
وزير اين سخن بشنيد طوعاً و كرهاً بپسنديد و بر حسن راي ملك آفرين خواند و گفت آنچه خداوند دام ملكه فرمود عين حقيقت است كه اگر در صحبت آن بدان تربيت يافتي طبيعت ايشان گرفتي و يكي از ايشان شدي امّا بنده اميدوارست كه در صحبت صالحان تربيت پذيرد و خوي خردمندان گيرد كه هنوز طفل است و سيرت بغي و عناد در نهاد او متمكن نشده و در خبرست كلُّ مولود يولدُ علي الفطرةِ فَاَبواهُ يهوّدانَه وَ يُنصرانه و يُمجّسانِه
با بدان يار گشت همسر لوط
خاندان نبوّتش گم شد
سگ اصحاب كهف روزي چند
پي نيكان گرفت و مردم شد
اين بگفت و طايفه اي از ندماي ملك با وي به شفاعت يار شدند تا ملك از سر خون او در گذشت و گفت بخشيدم اگر چه مصلحت نديدم
داني كه چه گفت زال با رستم گرد
دشمن نتوان حقير و بيچاره شمرد
ديديم بسي كه آب سرچشمه خرد
چون بيشتر آمد شتر و بار ببرد
في الجمله پسر را به ناز و نعمت بر آوردند و استادان به تربيت او نصب كردند تا حسن خطاب و ردّ جواب و آداب خدمت ملوكش در آموختند و در نظر همگان پسنديده آمد باري وزير از شمايل او در حضرت ملك شمّه اي ميگفت كه تربيت عاقلان در او اثر كرده است و جهل قديم از جبلت او به در برده ملك را تبسم آمد و گفت.
عاقبت گرگ زاده گرگ شود
گرچه با آدمي بزرگ شود
سالي دو برين بر آمد طايقه اوباش محلت بدو پيوستند و عقد موافقت بستند تا به وقت فرصت وزير و هر دو پسرش را بكشت و نعمت بي قياس برداشت و در مغاره دزدان به جاي پدر بنشست و عاصي شد. ملك دست تحسّر به دندان گزيدن گرفت و گفت
شمشير نيك از آهن بد چون كند كسي
ناكس به تربيت نشود اي حكيم كس
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره بوم خس
زمين شوره سنبل بر نيارد
درو تخم و عمل ضايع مگردان
نكويي با بدان كردن چنان است
كه بد كردن به جاي نيك مردان
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد