بر گير شراب طربانگيز و بيا
پنهان ز رقيب سفله بستيز و بيا
مشنو سخن خصم كه بنشين و مرو
بشنو ز من اين نكته كه برخيز و بيا
تو بدري و خورشيد تو را بنده شدهست
تا بندهٔ تو شدهست تابنده شدهست
زان روي كه از شعاع نور رخ تو
خورشيد منير و ماه تابنده شدهست
من باكمر تو در ميان كردم دست
پنداشتمش كه در ميان چيزي هست
پيداست از آن ميان چو بربست كمر
تا من ز كمر چه طرف خواهم بربست
ماهي كه قدش به سرو ميماند راست
آيينه به دست و روي خود ميآراست
دستارچهاي پيشكشش كردم گفت
وصلم طلبي زهي خيالي كه توراست
هر روز دلم به زير باري دگر است
در ديدهٔ من ز هجر خاري دگر است
من جهد هميكنم قضا ميگويد
بيرون ز كفايت تو كاري دگراست
ني قصهٔ آن شمع چگل بتوان گفت
ني حال دل سوخته دل بتوان گفت
غم در دل تنگ من از آن است كه نيست
يك دوست كه با او غم دل بتوان گفت
امشب ز غمت ميان خون خواهم خفت
وز بستر عافيت برون خواهم خفت
باور نكني خيال خود را بفرست
تا در نگرد كه بيتو چون خواهم خفت
ماهم كه رخش روشني خور بگرفت
گرد خط او چشمهٔ كوثر بگرفت
دلها همه در چاه زنخدان انداخت
وآنگه سر چاه را به عنبر بگرفت
هر دوست كه دم زد ز وفا دشمن شد
هر پاكروي كه بود تردامن شد
گويند شب آبستن و اين است عجب
كاو مرد نديد از چه آبستن شد
ني دولت دنيا به ستم ميارزد
ني لذت مستياش الم ميارزد
نه هفت هزار ساله شادي جهان
اين محنت هفت روزه غم ميارزد
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد