حق تعالي گفت اي داود پاك
بندگانم را بگو كاي مشت خاك
گرنه دوزخ نه بهشتستي مرا
بندگي كردن نه زشتستي مرا
گر نبودي هيچ نور و هيچ نار
نيستي با من شما را هيچ كار
من چو استحقاق آن دارم عظيم
ميپرستيديم نه از اوميد و بيم
گر رجا و خوف نه در پي بدي
پس شما را كار با من كي بدي
ميسزد چون من خداوندم مدام
كز ميان جان پرستيدم مدام
بنده را گو بازكش از غير دست
پس به استحقاق ما را ميپرست
هرچ آن جز ما بود در هم فكن
چون فكندي بر همش در هم شكن
چون شكستي، پاك در هم سوز تو
جمع كن خاكسترش يك روز تو
اين همه خاكستر آنگه برفشان
تا شود از باد عزت بينشان
چون چنين كردي ترا آيد كنون
آنچ ميجويي ز خاكستر برون
گر ترا مشغول خلد و حور كرد
تو يقين دان كان ز خويشت دور كرد
وقت مردن بوعلي رودبار
گفت جانم بر لب آمد ز انتظار
آسمان را در همه بگشادهاند
در بهشتم مسندي بنهادهاند
همچو بلبل قدسيان خوش سراي
بانگ ميدارند كاي عاشق درآي
شكر ميكن پس به شادي ميخرام
زانك هرگز كس نديدست اين مقام
گرچه اين انعام و اين توفيق هست
ميندارد جانم از تحقيق دست
زانك ميگويد ترا با اين چه كار
دادهاي عمري درازم انتظار
نيست برگم تا چو اهل شهوتي
سر فرو آرم به اندك رشوتي
عشق تو با جان من در هم سرشت
من نه دوزخ دانم اينجا نه بهشت
گر بسوزي همچو خاكستر مرا
در نيابد جز تو كس ديگر مرا
من ترادانم، نه دين، نه كافري
نگذرم من زين، اگر تو بگذري
من ترا خواهم، ترا دانم، ترا
هم تو جانم را و هم جانم ترا
حاجت من در همه عالم تويي
اين جهانم و آن جهانم هم تويي
حاجت اين دل شده، مويي برآر
يك نفس با من به هم هويي برآر
جان من گر سركشد مويي ز تو
جان ببر، هايي ز من هويي ز تو
خالق آفاق من فوق الحجاب
كرد با داود پيغامبر خطاب
گفت هر چيزي كه هست آن در جهان
خوب و زشت و آشكارا و نهان
جمله را يابي عوض الا مرا
نه عوض يابي و نه همتا مرا
چون عوض نبود مرا، بي من مباش
من بسم جان تو، تو جان كن مباش
ناگزير تو منم، اين حلقه گير
يك نفس غافل مباش اي ناگزير
لحظهاي بي من بقاي جان مخواه
هرچ جز من نيست آيد، آن مخواه
اي طلب كار جهاندار آمده
روز و شب در درد اين كار آمده
اوست در هر دو جهان مقصود تو
گر ز روي امتحان معبود تو
بر تو بفروشد جهان پيچپيچ
در جهان مفروش تو او را به هيچ
بت بود هرچ آن گزيني تو برو
كافري گر جان گزيني تو برو
رابعه گفتي كه اي داناي راز
دشمنان را كار دنيا ميبساز
دوستان را آخرت ده بردوام
زانك من زين كار آزادم مدام
گر ز دنيا و آخرت مفلس شوم
كم غمم گر يك دمت مونس شوم
بس بود اين مفلسي از تو مرا
زانك دايم تو بسي از تو مرا
گر بسوي هر دو عالم بنگرم
يا بجز تو هيچ خواهم، كافرم
هركرا او هست، كل او را بود
هفت دريا زير پل او را بود
هرچ بود و هست و خواهد بود نيز
مثل دارد، جز خداوند عزيز
هرچ را جويي جزو يابي نظير
اوست دايم بينظير وناگزير
گفت اياز خاص را محمود خواند
تاج دارش كرد و بر تختش نشاند
گفت شاهي دادمت، لشگر تراست
پادشاهي كن كه اين كشور تراست
آن هميخواهم كه تو شاهي كني
حلقه در گوش مه و ماهي كني
هركه آن بشنود از خيل و سپاه
جمله را شد چشم از آن غيرت سياه
هر كسي ميگفت شاهي با غلام
در جهان هرگز نكرد اين احترام
ليك آن ساعت اياز هوشيار
ميگريست از كار سلطان زار زار
جمله گفتندش كه تو ديوانهاي
مينداني وز خرد بيگانهاي
چون به سلطاني رسيدي اي غلام
چيست چندين گريه، بنشين شادكام
داد اياز آن قوم را حالي جواب
گفت بس دوريد از راه صواب
نيستي آگه كه شاه انجمن
دور مياندازدم از خويشتن
ميدهد مشغوليم تا من ز شاه
بازمانم دور مشغول سپاه
گر به حكم من كند ملك جهان
من نگردم غايب از وي يك زمان
هرچ گويد آن توانم كرد و بس
ليك ازو دوري نجويم يك نفس
من چه خواهم كرد ملك و كار او
ملكت من بس بود ديدار او
گر تو مرد طالبي و حقشناس
بندگي كردن درآموز از اياس
اي به روز و شب معطل مانده
همچنان بر گام اول مانده
هر شبي از بهر تو اي بوالفضول
ميكنند از اوج جباري نزول
تو ز جاي خود چو مردي بيادب
برنگيري گام، نه روز و نه شب
آمدند از اوج عزت پيش باز
تو ز پس رفتي و كردي احتراز
اي دريغا نيستي تو مرد اين
با كه بتوان گفت آخر درد اين
تا بهشت و دوزخت در ره بود
جان توزين رازكي آگه بود
چون ازين هر دو برون آيي تمام
صبح اين دولت برونت آيد ز شام
گلشن جنت نه اين اصحاب راست
زانك عليون ذوي الالباب راست
تو چو مردان، اين بدين ده آن بدان
درگذر، نه دل بدين ده نه بدان
چون ز هر دو درگذشتي فرد تو
گر زني باشي تو باشي مرد تو
گفت چون محمود شاه خسروان
رفت از غزنين به حرب هندوان
هندوان را لشگري انبوه ديد
دل از آن انبوه پر اندوه ديد
نذر كرد آن روز شاه دادگر
گفت اگر يابم برين لشگر ظفر
هر غنيمت كافتدم اين جايگاه
جمله برسانم به درويشان راه
عاقبت چون يافت نصرت شهريار
بس غنيمت گرد آمد بيشمار
بود يك جزو غنيمت از قياس
برتر از صد خاطر حكمت شناس
چون ز حد بيرون غنيمت يافتند
وآن سيه رويان هزيمت يافتند
شه كسي را گفت حالي از كسان
كين غنيمت را به درويشان رسان
زانك با حق نذر دارم از نخست
تا درين عهد وفا آيم درست
هركسي گفتند چندين مال و زر
چون توان دادن به مشتي بيخبر
يا سپه را ده كه كينه ميكشند
يا بگو تا در خزينه ميكشند
شه درين انديشه سرگردان بماند
در ميان اين و آن حيران بماند
بوالحسيني بود بس فرزانه بود
ليك مردي بيدل و ديوانه بود
ميگذشت او در ميان آن سپاه
چون بديد از دور او را پادشاه
گفت آن ديوانه را فرمان كنم
زو بپرسم، هرچ گويد آن كنم
او چو آزادست از شاه و سپاه
بي غرض گويد سخن وز جايگاه
خواند آن ديوانه را شاه جهان
پس نهاد آن قصه با او در ميان
بيدل ديوانه گفت اي پادشاه
كارت آمد با دوجو اين جايگاه
گر نخواهي داشت با او كار نيز
تو بدوجو زو مينديش اي عزيز
ور دگر با اوت خواهد بود كار
پس مكن زينجا دوجو كم، شرم دار
حق چو نصرت داد و كارت كرد راست
او بكرد آن خود، آن تو كجاست
عاقبت محمود كرد آن زر نثار
عاقبت محمود داشت آن شهريار
ديگري گفت اي به حضرت برده راه
چه بضاعت رايج است آن جايگاه
گر بگويي، چون بدين سودا دريم
آنچ رايجتر بود آنجابريم
پيش شاهان تحفهاي بايد نفيس
مردم بي تحفه نبود جز خسيس
گفت اي سايل اگر فرمان بري
آنچ آنجا آن نيابند آن بري
هرچ تو زينجا بري كانجا بود
بردن آن بر تو كي زيبا بود
علم هست آنجايگه و اسرار هست
طاعت روحانيون بسيار هست
سوز جان و درد دل ميبر بسي
زانك اين آنجا نشان ندهد كسي
گر برآيد از سردردي يك آه
ميبرد بوي جگر تا پيش گاه
جايگاه خاص مغز جان تست
قشر جانت نفس نافرمان تست
آه اگر از جاي خاص آيد پديد
مرد را حالي خلاص آيد پديد
يافتند آن بت كه نامش بود لات
لشگر محمود اندر سومنات
هندوان از بهر بت برخاستند
ده رهش هم سنگ زر ميخواستند
هيچ گونه شاه مينفروختش
آتشي بركرد و حالي سوختش
سركشي گفتش نميبايست سوخت
زر به از بت، ميببايستش فروخت
گفت ترسيدم كه در روز شمار
بر سر آن جمع گويد كردگار
آزر و محمود را داريد گوش
زانك هست آن بت تراش اين بت فروش
گفت چون محمود آتش برفروخت
وآن بت آتش پرستان را بسوخت
بيست من جوهر بيامد از ميانش
خواست شد از دست حالي رايگانش
شاه گفتا لايق لات اين بود
وز خداي من مكافات اين بود
بشكن آن بتها كه داري سر به سر
تا چو بت در پا نه افتي در به در
نفس چون بت را بسوز از شوق دوست
تا بسي جوهر فرو ريزد ز پوست
چون به گوش جان شنيدستي الست
از بلي گفتن مكن كوتاه دست
بستهاي عهد الست از پيش تو
از بلي سر درمكش زين بيش تو
چون بدو اقرار آوردي درست
كي شود انكارآن كردي درست
اي به اول كرده اقرار الست
پس به آخر كرده انكار الست
چون در اول بستهاي ميثاق تو
چون تواني شد در آخر عاق تو
ناگزيرت اوست، پس با او بساز
هرچ پذرفتي وفا كن، كژ مباز
خواجه زنگي را غلامي چست بود
دست پاك از كار دنيا شست بود
جملهٔ شب آن غلام پاك باز
تا به وقت صبح ميكردي نماز
خواجه گفتش اي غلام كاركن
شب چو برخيزي مرا بيدار كن
تا وضو سازم كنم با تو نماز
آن غلام او را جوابي داد باز
گفت آن زن را كه درد زه بخاست
گر كسش بيدارگر نبود رواست
گر ترا درديستي بيداريي
روز و شب در كار نه بيكاريي
چون كسي بايد كه بيدارت كند
ديگري بايد كه او كارت كند
هر كه را اين حسرت و اين درد نيست
خاك بر فرقش كه اين كس مرد نيست
هر كه را اين درد دل در هم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت
چون زليخا حشمت واعزاز داشت
رفت يوسف را به زندان بازداشت
با غلامي گفت بنشان اين دمش
پس بزن پنجاه چوب محكمش
بر تن يوسف چنان بازو گشاي
كين دم آهش بشنوم از دور جاي
آن غلام آمد بسي كارش نداد
روي يوسف ديد دل بارش نداد
پوستيني ديد مرد نيك بخت
دست خود بر پوستين بگشاد سخت
مرد هر چوبي كه ميزد استوار
نالهاي ميكرد يوسف زار زار
چون زليخا بانگ بشنودي ز دور
گفتي آخر سختتر زن اي صبور
مرد گفت اي يوسف خورشيد فر
گر زليخا بر تو اندازد نظر
چون نبيند بر تو زخم چوب هيچ
بي شك اندازد مرا در پيچ پيچ
برهنه كن دوش، دل برجاي دار
بعد از آن چوبي قوي را پاي دار
گرچه اين ضربت زياني باشدت
چون ترا بيند نشاني باشدت
تن برهنه كرد يوسف آن زمان
غلغلي افتاد در هفت آسمان
مرد حالي كرد دست خود بلند
سخت چوبي زد كه در خاكش فكند
چون زليخا زو شنود آن بار آه
گفت بس، كين آه بود از جايگاه
پيش ازين آن آهها ناچيزبود
آه آن باد اين ز جايي نيز بود
گر بود در ماتمي صد نوحهگر
آه صاحب درد آيد كارگر
گر بود در حلقهاي صد غم زده
حلقه را باشد نگين ماتم زده
تا نگردي مرد صاحب درد تو
در صف مردان نباشي مرد تو
هر كه درد عشق دارد، سوز هم
شب كجا يابد قرار و روز هم
چون فرو آيي به وادي طلب
پيشت آيد هر زماني صدتعب
صد بلا در هر نفس اينجا بود
طوطي گردون، مگس اينجا بود
جد و جهد اينجات بايد سالها
زانك اينجا قلب گردد كارها
ملك اينجا بايدت انداختن
ملك اينجا بايدت در باختن
در ميان خونت بايد آمدن
وز همه بيرونت بايد آمدن
چون نماند هيچ معلومت به دست
دل ببايد پاك كرد از هرچ هست
چون دل تو پاك گردد از صفات
تافتن گيرد ز حضرت نور ذات
چون شود آن نور بر دل آشكار
در دل تو يك طلب گردد هزار
چون شود در راه او آتش پديد
ور شود صد وادي ناخوش پديد
خويش را از شوق او ديوانهوار
بر سر آتش زند پروانهوار
سر طلب گردد ز مشتاقي خويش
جرعهاي مي، خواهد از ساقي خويش
جرعهاي ز آن باده چون نوشش شود
هر دو عالم كل فراموشش شود
غرقهٔ دريا بماند خشك لب
سر جانان ميكند از جان طلب
ز آرزوي آن كه سربشناسد او
ز اژدهاي جان ستان نهراسد او
كفر و لعنت گر به هم پيش آيدش
درپذيرد تا دري بگشايدش
چون درش بگشاد، چه كفر و چه دين
زانك نبود زان سوي در آن و اين
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد