من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

گفتار عباسه دربارهٔ عشق و معرفت

۳۶ بازديد
 

با كسي عباسه گفت اي مرد عشق
ذره‌اي بر هرك تابد درد عشق
گر بود مردي، زني زايد ازو
ور زنيست اي بس كه مرد آيد ازو
زن نديدي تو كه از آدم بزاد
مرد نشنيدي كه از مريم بزاد
تا نتابد آنچ مي‌بايد تمام
كار هرگز بر تو نگشايد مدام
چون بتابد، ملك حاصل آيدت
حاصل آيد هرچ در دل آيدت
ملك نيز اين دان و دولت اين شمر
ذره‌اي زين، عالمي از دين شمر
گر شوي قانع به ملك اين جهان
تا ابد ضايع بماني جاودان
هست دايم سلطنت در معرفت
جهد كن تا حاصل آيد اين صفت
هرك مست عالم عرفان بود
بر همه خلق جهان سلطان بود
ملك عالم پيش او ملكي شود
نه فلك در بحر او فلكي شود
گر بدانندي ملوك روزگار
ذوق يك شربت ز بحر بي‌كنار
جمله در ماتم نشينندي ز درد
روي يك ديگر نديدندي ز درد


حكايت پاسباني عاشق كه هيچ نمي‌خفت

۳۲ بازديد


پاسباني بود عاشق گشت زار
روز و شب بي‌خواب بود و بي‌قرار
هم دمي با عاشق بي‌خواب گفت
كاخر اي بي‌خواب يك دم شب بخفت
گفت شد با پاسباني عشق يار
خواب كي آيد كسي را زين دو كار
پاسبان را خواب كي لايق بود
خاصه مرد پاسبان عاشق بود
چون چنين سربازيي در سر ببست
بود آن اين يك بر آن ديگر ببست
من چگونه خواب يابم اندكي
وام نتوان كردن اين خواب از يكي
هر شبم عشق امتحاني مي‌كند
پاسبان را پاسباني مي‌كند
گاه مي‌رفتي و چوبك مي‌زدي
گه ز غم بر روي و تارك مي‌زدي
گر بخفتي يك دم آن بي‌خواب و خور
عشق ديديش آن زمان خوابي دگر
جملهٔ شب خلق را نگذاشتي
تا بخفتندي فغان برداشتي
دوستي گفتش كه‌اي در تف و تاب
جملهٔ شب نيستت يك لحظه خواب
گفت مرد پاسبان را خواب نيست
روي عاشق را بجز اشك آب نيست
پاسبان را كار بي‌خوابي بود
عاشقان را روي بي‌آبي بود
چون ز جاي خواب آب آيد برون
كي بود ممكن كه خواب آيد برون
عاشقي و پاسباني يارشد
خواب ز چشمش به دريا بار شد
پاسبان را عاشقي نغز اوفتاد
كار بي‌خوابيش در مغز اوفتاد
مي‌مخسب اي مرد اگر جوينده‌اي
خواب خوش بادت اگر گوينده‌اي
پاسباني كن بسي در كوي دل
زانك دزدانند در پهلوي دل
هست از دزدان دل بگرفته راه
جوهر دل دار از دزدان نگاه
چون ترا اين پاسباني شد صفت
عشق زود آيد پديد و معرفت
مرد را بي‌شك درين درياي خون
معرفت بايد ز بي‌خوابي برون
هرك او بي‌خوابي بسيار برد
چون به حضرت شد دل بيداربرد
چون ز بي‌خوابيست بيداري دل
خواب كم كن در وفاداري دل
چند گويم، چون وجودت غرقه ماند
غرقه را فرياد نتواند رهاند
عاشقان رفتند تا پيشان همه
در محبت مست خفتند آن همه
تو همي زن سر كه آن مردان مرد
نوش كردند آنچ مي‌بايست كرد
هر كه را شد ذوق عشق او پديد
زود بايد هر دو عالم را كليد
گر زني باشد شود مردي شگرف
ور بود مردي شود درياي ژرف


گفتار يوسف همدان دربارهٔ عالم وجود

۳۳ بازديد


يوسف همدان كه چشم راه داشت
سينهٔ پاك و دل آگاه داشت
گفت بر شو عمرها بالاي عرش
پس فرو شو پيش از آن در تحت فرش
هرچ بود و هست و خواهد بود نيز
چه بدو چه نيك، يك يك ذره چيز
قطره است اين جمله از درياي بود
بود فرزند نبود آمد چه سود
نيست اين وادي چنين سهل اي سليم
سهل مي‌داني تو از جهل اي سليم
گر شود دريا ره از خون دلت
هم نيفتد قطع جز يك منزلت
گر جهاني راه هر دم بسپري
گام اول باشدت چون بنگري
هيچ سالك راه را پايان نديد
هيچ كس اين درد را درمان نديد
گر باستي، همچو سنگ افسرده‌اي
گه مرداري وگاهي مرده‌اي
ور به تگ استي و دايم مي‌دوي
تا ابد بانگ درايي نشنوي
نه شدن رويست و نه استادنت
نه ترا مردن به و نه زادنت
مشكلا كارا كه افتادت چه سود
كار سخت اينست استادت چه سود
سر مزن، سر مي‌زن اي مرد خموش
ترك كن اين كار و هين در كار كوش
هم بترك كار كن، هم كاركن
كار خود اندك كن وبسياركن
تا اگر كاري بود درمان كار
كار باشد با تو در پايان كار
ور نباشد كار درمان كسي
با تو بي‌كاري بود آنجا بسي
ترك كن كاري كه آن كردي نخست
كردن و ناكردن اين باشد درست
چون شناسي كار، چون بتوان شناخت
بوك بتواني شناخت و كار ساخت
بي‌نيازي بين و استغنا نگر
خواه مطرب باش، خواهي نوحه گر
برق استغنا چنان اينجا فروخت
كز تف او صد جهان اينجا بسوخت
صد جهان اينجا فرو ريزد به خاك
گر جهان نبود درين وادي چه باك


حكايت مردي كه پسر جوانش به چاه افتاد

۳۶ بازديد
 

در ده ما بود برنايي چو ماه
اوفتاد آن ماه يوسف‌وش به چاه
در زبر افتاد خاك او را بسي
عاقبت ز آنجا بر آوردش كسي
خاك بر وي گشته بود و روزگار
با دو دم آورده بودش كار و بار
آن نكو سيرت محمد نام بود
تا بدان عالم ازو يك گام بود
چون پدر ديدش چنان، گفت اي پسر
اي چراغ چشم واي جان پدر
اي محمد، با پدر لطفي بكن
يك سخن گو، گفت آخر كو سخن
كو محمد، كو پسر، كو هيچ كس
اين بگفت و جان بداد، اين بود و بس
درنگر اي سالك صاحب نظر
تا محمد كو و آدم، درنگر
آدم آخر كو و ذريات كو
نام جزويات و كليات كو
كو زمين، كو كوه و دريا، كو فلك
كو پري، كو ديو و مردم ،كو ملك
كو كنون آن صد هزاران تن زخاك
كو كنون آن صد هزاران جان پاك
كو به وقت جان بدادن پيچ پيچ
كو كسي، كو جان و تن، كو هيچ‌هيچ
هر دو عالم را و صد چندان كه هست
گر بسايي و ببيزي آنك هست
چون سراي پيچ پيچ آيد ترا
با سر غربال هيچ آيد ترا


بيان وادي استغنا

۴۶ بازديد


بعد ازين وادي استغنا بود
نه درو دعوي و نه معني بود
مي‌جهد از بي‌نيازي صرصري
مي‌زند بر هم به يك دم كشوري
هفت دريا يك شمر اينجا بود
هفت اخگر يك شرر اينجا بود
هشت جنت نيز اينجا مرده‌ايست
هفت دوزخ همچو يخ افسرده ايست
هست موري را هم اينجا اي عجب
هر نفس صد پيل اجري بي سبب
تا كلاغي را شود پر، حوصله
كس نماند زنده در صد قافله
صد هزاران سبز پوش از غم بسوخت
تا كه آدم را چراغي برفروخت
صد هزاران جسم خالي شد ز روح
تا درين حضرت دروگر گشت نوح
صد هزاران پشه در لشگر فتاد
تا براهيم از ميان با سرفتاد
صد هزاران طفل سر ببريده گشت
تا كليم الله صاحب ديده گشت
صد هزاران خلق در زنار شد
تا كه عيسي محرم اسرار شد
صد هزاران جان و دل تاراج يافت
تا محمد يك شبي معراج يافت
قدر نه نو دارد اينجا نه كهن
خواه اينجا هيچ كن خواهي مكن
گر جهاني دل كبابي ديده‌اي
همچنان دانم كه خوابي ديده‌اي
گر درين دريا هزاران جان فتاد
شب نمي در بحر بي‌پايان فتاد
گر فروشد صد هزاران سر بخواب
ذره‌اي با سايه‌اي شد ز آفتاب
گر بريخت افلاك و انجم لخت لخت
در جهان كم گير برگي از درخت
گر ز ماهي در عدم شد تا به ماه
پاي مور لنگ شد در قعر چاه
گر دو عالم شد همه يك بارنيست
در زمين ريگي همان انگار نيست
گر نماند از ديو وز مردم اثر
از سر يك قطره باران در گذر
گر بريخت اين جملهٔ تن‌ها به خاك
موي حيواني اگر نبود چه باك
گر شد اينجا جزو و كل كلي تباه
كم شد از روي زمين يك برگ كاه
گر به يك ره گشت اين نه طشت گم
قطره‌اي در هشت دريا گشت گم


گفتار پيري مستغني

۳۴ بازديد


گفت مردي مرد را از اهل راز
پرده شد از عالم اسرار باز
هاتفي در حال گفت اي پير زود
هرچه مي‌خواهي به خواه و گير زود
پير گفتا من بديدم كانبيا
مبتلا بودند دايم در بلا
هر كجا رنج و بلايي بيش بود
انبيا را آن همه در پيش بود
انبيا را چون بلا آمد نصيب
كي رسد راحت بدين پير غريب
من نه عزت خواهم و نه خواريي
كاش در عجز خودم بگذاريي
چون نصيب مهتران در دست و رنج
كهتران را كي تواند بود گنج
انبيا بودند سر غوغاي كار
من ندارم تاب، دست از من بدار
هرچ گفتم از ميان خود چه سود
تا ترا كاري نيفتد زان چه سود
گرچه در بحر خطر افتاده‌اي
همچو كبكي بال و پرافتاده‌اي
از نهنگ و قعر اگر آگاهيي
كي سلوك اين چنين ره خواهيي
اول از پندار ماني بي‌قرار
چون درافتي جان كي آري با كنار


حكايت مردي كه صورت افلاك بر تختهٔ خاك ميكشيد

۳۳ بازديد


ديده باشي كان حكيم بي خرد
تخته‌اي خاك آورد در پيش خود
پس كند آن تخته پر نقش و نگار
ثابت و سياره آرد آشكار
هم فلك آرد پديد و هم زمين
گه بر آن حكمي كند گاهي برين
هم نجوم و هم برون آرد پديد
هم افول و هم عروج آرد پديد
هم نحوست، هم سعادت بركشد
خانهٔ موت و ولادت بركشد
چون حساب نحس كرد و سعد از آن
گوشهٔ آن تخته گيرد بعد از آن
برفشاند، گويي آن هرگز نبود
آن همه نقش و نشان هرگز نبود
صورت اين عالم پر پيچ پيچ
هست همچون صورت آن تخته هيچ
تو نياري تاب اين، كنجي گزين
گرد اين كم گرد و در كنجي نشين
جملهٔ مردان زنان اينجا شدند
از دو عالم بي‌نشان اينجا شدند
چون نداري طاقت اين راه تو
گر همه كوهي نسنجي كاه تو


حكايت مريدي كه از شيخ خواست تا نكته‌اي بگويد

۳۴ بازديد


آن مريدي شيخ را گفت از حضور
نكته‌اي برگوي شيخش گفت دور
گر شما روها بشوييد اين زمان
آنگهي من نكته آرم در ميان
در نجاست مشك بويي، زان چه سود
پيش مستان نكته گويي، زان چه سود


حكايت شيخي خرقه‌پوش كه عاشق دختر سگبان شد

۳۴ بازديد


بود شيخي خرقه پوش و نامدار
برد از وي دختر سگبان قرار
شد چنان در عشق آن دلبر زبون
كز دلش مي‌زد چو دريا موج خون
بر اميد آنك بيند روي او
شب بخفتي با سگان در كوي او
مادر دختر از آن آگاه شد
گفت شيخا چون دلت گم‌راه شد
پير اگر بر دست دارد اين هوس
پيشهٔ ما هست سگباني و بس
رنگ ماگيري و سگباني كني
بعد سالي عقد و مهماني كني
چون نبود آن شيخ اندر عشق سست
خرقه را بفكند و شد در كار چست
با سگي در دست در بازار شد
قرب سالي از پي اين كار شد
صوفي ديگر كه بودش هم نفس
چون چنانش ديد گفت اي هيچ كس
مدت سي سال بودي مرد مرد
اين چرا كردي و هرگز اين كه كرد
گفت اي غافل مكن قصه دراز
زانك اگر پرده كني زين قصه باز
حق تعالي داند اين اسرار را
با تو گرداند همي اين كار را
چون ببيند طعنهٔ پيوست تو
سگ نهد از دست من بر دست تو
چند گويم اين دلم از درد راه
خون شد و يك دم نيامد مرد راه
من ببيهوده شدم بسيار گوي
وز شما يك تن نشد اسرارجوي
گر شما اسرار دان ره شويد
آنگهي از حرف من آگه شويد
گر بگويم بيش ازين در ره بسي
جمله در خوابيد، كو رهبر كسي


حكايت مگسي كه به كندو رفت و دست و پايش در عسل ماند

۳۵ بازديد


آن مگس مي‌شد ز بهر توشه‌اي
ديد كندوي عسل در گوشه‌اي
شد ز شوق آن عسل دل داده‌اي
در خروش آمد كه كو آزاده‌اي
كز من مسكين جوي بستاند او
در درون كندوم بنشاند او
شاخ وصلم گر ببرآيد چنين
منج نيكوتر بود در انگبين
كرد كارش را كسي، بيرون شوي
در درون ره دادش و بستد جوي
چون مگس را با عسل افتاد كار
پاي و دستش در عسل شد استوار
در طپيدن سست شد پيوند او
وز چخيدن سخت‌تر شد بند او
در خروش آمد كه ما را قهر كشت
وانگبينم سخت‌تر از زهر كشت
گر جوي دادم، دو جو اكنون دهم
بوك ازين درماندگي بيرون جهم
كس درين وادي دمي فارغ مباد
مرد اين وادي بجز بالغ مباد
روزگاريست اي دل آشفته كار
تا به غفلت مي‌گذاري روزگار
عمر در بي‌حاصلي بردي به سر
كو كنون تحصيل را عمري دگر
خيز و اين وادي مشكل قطع كن
بازپر، وز جان وز دل قطع كن
زانك تا با جان و بادل هم بري
مشركي وز مشركان غافل‌تري
جان برافشان در ره و دل كن نثار
ورنه ز استغني بگردانند كار