پيش تابوت پدر ميشد پسر
اشك ميباريد و ميگفت اي پدر
اين چنين روزي كه جانم كرد ريش
هرگزم نامد به عمر خويش پيش
صوفيي گفت آنك او بودت پدر
هرگزش اين روز هم نامد به سر
نيست كاري كان پسر را اوفتاد
كار بس مشكل پدر را اوفتاد
اي به دنيا بي سر و پاي آمده
خاك بر سر باد پيماي آمده
گر به صدر مملكت خواهي نشست
هم نخواهي رفت جز بادي بدست
هست ققنس طرفه مرغي دلستان
موضع اين مرغ در هندوستان
سخت منقاري عجب دارد دراز
همچوني در وي بسي سوراخ باز
قرب صد سوراخ در منقاراوست
نيست جفتش، طاق بودن كار اوست
هست در هر ثقبه آوازي دگر
زير هر آواز او رازي دگر
چون بهر ثقبه بنالد زار زار
مرغ و ماهي گردد از وي بيقرار
جملهٔ پرندگان خامش شوند
در خوشي بانگ او بيهش شوند
فيلسوفي بود دمسازش گرفت
علم موسيقي ز آوازش گرفت
سال عمر او بود قرب هزار
وقت مرگ خود بداند آشكار
چون ببرد وقت مردن دل ز خويش
هيزم آرد گرد خود ده خر، مه بيش
در ميان هيزم آيد بيقرار
در دهد صد نوحه خود را زار زار
پس بدان هر ثقبهاي از جان پاك
نوحهاي ديگر برآرد دردناك
چون كه از هر ثقبه هم چون نوحهگر
نوحهٔ ديگر كند نوعي دگر
در ميان نوحه از اندوه مرگ
هر زمان برخود بلرزد هم چو برگ
از نفير او همه پرندگان
وز خروش او همه درندگان
سوي او آيند چون نظارگي
دل ببرند از جهان يك بارگي
از غمش آن روز در خون جگر
پيش او بسيار ميرد جانور
جمله از زاري او حيران شوند
بعضي از بي قوتي بيجان شوند
بس عجب روزي بود آن روز او
خون چكد از نالهٔ جان سوز او
باز چون عمرش رسد با يك نفس
بال و پر برهم زند از پيش و پس
آتشي بيرون جهد از بال او
بعد آن آتش بگردد حال او
زود در هيزم فتد آتش همي
پس بسوزد هيزمش خوش خوش همي
مرغ و هيزم هر دو چون اخگر شوند
بعد از اخگر نيز خاكستر شوند
چون نماند ذرهاي اخگر پديد
ققنسي آيد ز خاكستر پديد
آتش آن هيزم چو خاكستر كند
از ميان ققنس بچه سر بركند
هيچ كس را در جهان اين اوفتاد
كو پس از مردن بزايد نابزاد
گر چو ققنس عمر بسيارت دهند
هم بميري هم بسي كارت دهند
سالها در ناله و در درد بود
بيولد، بيجفت، فردي فرد بود
در همه آفاق پيوندي نداشت
محنت جفتي و فرزندي نداشت
آخر الامرش اجل چون ياد داد
آمد و خاكسترش بر باد داد
تا بداني تو كه از چنگ اجل
كس نخواهد برد جان چند از حيل
در همه آفاق كس بيمرگ نيست
وين عجايب بين كه كس را برگ نيست
مرگ اگر چه بس درشت و ظالمست
گردن آنرا نرم كردن لازمست
گرچه ما را كار بسيار اوفتاد
سختتر از جمله، اين كار اوفتاد
مقتداي دين، جنيد، آن بحر ژرف
يك شبي ميگفت در بغداد حرف
حرفهايي كز بلندي آسمانش
سرنهادي تشنه دل در آستانش
داشت بس برنا، جنيد راه بر
هم چو خورشيد او يكي زيبا پسر
سر بريدند آن پسر را زار زار
پس ميان جمعش افكندند خوار
چون بديد آن سر، جنيد پاك باز
دم نزد، آن جمع را دل داد باز
گفت آن ديگي كه امشب بس عظيم
برنهادم من در اسرار قديم
در چنان ديگي گرم بايد چنين
هم بود زين بيش و كم نايد ازين
ديگري گفتش كه ميترسم ز مرگ
وادي دورست و من بيزاد و برگ
اين چنين كز مرگ ميترسد دلم
جان برآيد در نخستين منزلم
گر منم مير اجل با كار و بار
چون اجل آيد بميرم زار زار
هركه خورد او از اجل يك تيغ دست
هم قلم شد تيغ و هم دستش شكست
اي دريغا كز جهاني دست و تيغ
جز دريغي نيست در دست، اي دريغ
هدهدش گفت اي ضعيف ناتوان
چند خواهد ماند مشتي استخوان
استخواني چند در هم ساخته
مغز او در استخوان بگداخته
تو نمي داني كه عمرت بيش و كم
هست باقي از دو دم تا كي دژم
تو نمي داني كه هركه زاد، مرد
شد به خاك و هرچ بودش باد برد
هم براي بودنت پروردهاند
هم براي بردنت آوردهاند
هست گردون هم چو طشت سرنگون
وز شفق اين طشت هر شب غرق خون
آفتاب تيغ زن در گشت او
اين همه سر ميبرد در طشت او
تو اگر آلوده گر پاك آمدي
قطرهٔ آبي كه با خاك آمدي
قطرهٔ آب از قدم تا فرق درد
كي تواند كرد با دريا نبرد
گر تو عمري در جهان فرمان دهي
هم بسوزي هم بزاري جان دهي
گفت چون سقراط در نزع اوفتاد
بود شاگرديش، گفت اي اوستاد
چون كفن سازيم، تن پاكت كنيم
در كدامين جاي در خاكت كنيم
گفت اگر تو بازيابيم اي غلام
دفن كن هر جا كه خواهي والسلام
من چو خود را زنده در عمري دراز
پي نبردم، مرده كي يا بي تو باز
من چنان رفتم كه در وقت گذر
يك سري مويم نبود از خود خبر
ديگري گفتش كهاي نيك اعتقاد
برنيامد يك دم از من بر مراد
جملهٔ عمرم كه در غم بودهام
مستمند كوي عالم بودهام
بر دل پر خون من چندان غمست
كز غمم هر ذرهاي در ماتم است
دايما حيران و عاجز بودهام
كافرم، گر شاد هرگز بودهام
ماندهام زين جمله غم در خويش من
بر سري چون راه گيرم پيش من
گر نبودي نقد چنديني غمم
زين سفر بودي دلي بس خرمم
ليك چون دل هست پر خون، چون كنم
با تو گفتم جمله، اكنون چون كنم
گفت اي مغرور شيدا آمده
پاي تا سر غرق سودا آمده
نامرادي و مراد اين جهان
تابجنبي بگذرد در يك زمان
هرچ آن در يك نفس ميبگذرد
عمر هم بي آن نفس ميبگذرد
چون جهان ميبگذرد، بگذر تو نيز
ترك او گير و بدو منگر تو نيز
زانك هر چيزي كه آن پاينده نيست
هرك دلبندد درو دل زنده نيست
خورد عيسي آبي از جويي خوش آب
بود طعم آب خوشتر از جلاب
آن يكي زان آب خم پر كرد و رفت
عيسي نيز از خم آبي خورد و رفت
شد ز آب خم همي تلخش دهان
باز گرديد و عجايب ماند از آن
گفت يا رب آب اين خم و آب جوي
هر دو يك آبست، سر اين بگوي
تا چرا تلخ است آب خم چنين
وين دگر شيرين ترست از انگبين
پيش عيسي آن خم آمد در سخن
گفت اي عيسي منم مردي كهن
زير اين نه كاسه من باري هزار
گشتهام هم كوزه هم خم هم طغار
گر كنندم خم هزاران بار نيز
نيست جز تلخي مرگم كار نيز
دايم از تلخي مرگم اين چنين
آب من زانست ناشيرين چنين
آخر اي غافل، ز خم بنيوش راز
بيش ازين خود را ز غفلت خر مساز
خويش را گم كردهاي اي رازجوي
پيش از آنكت جان برآيد رازجوي
گر نيابي زنده خود را باز تو
چون بميري كي شناسي راز تو
نه بهشياري ترا از خود خبر
نه بمردن از وجودت هيچ اثر
زنده پي نابرده، مرده گم شده
زاده مرده ليك نامردم شده
صد هزاران پرده آن درويش را
پس چگونه بازيابد خويش را
نايبي را چون اجل آمد فراز
زو يكي پرسيد كاي در عين راز
حال تو چونست وقت پيچ پيچ
گفت حالم ميبنتوان گفت هيچ
بار پيمودم همه عمرتمام
عاقبت با خاك رفتم والسلام
نيست درمان مرگ را جز مرگ بوي
ريختن دارد بزاري برگ و روي
ما همه از بهر مردن زادهايم
جان نخواهد ماند و دل بنهادهايم
آنك عالم داشت در زير نگين
اين زمان شد توتيا زيرزمين
وانك در چرخ فلك خون ريز بود
گشت در خاك لحد ناچيز زود
جملهٔ زيرزمين پرخفتهاند
بلك خفته اين هم آشفتهاند
مرگ بنگر تا چه راهي مشكل است
كاندرين ره گورش اول منزل است
گر بود از تلخي مرگت خبر
جان شيرينت شود زير و زبر
صوفيي را گفت مردي نامدار
كاي اخي چون ميگذاري روزگار
گفت من در گلخنيام مانده
خشك لب ، تر دامنيام مانده
گردهٔ نشكستم اندر گلخنم
تا كه نشكستند آنجا گردنم
گر تو در عالم خوشي جويي دمي
خفتهٔ يا باز ميگويي همي
گر خوشي جويي، در آن كن احتياط
تا رسي مردانه زان سوي صراط
خوش دلي در كوي عالم روي نيست
زانك رسم خوش دلي يك موي نيست
نفس هست اينجا كه چون آتش بود
در زمانه كو دلي تا خوش بود
گر چو پرگاري بگردي در جهان
دل خوشي يك نقطه كس ندهدنشان
پادشاهي بود نيكو شيوهاي
چاكري را داد روزي ميوهاي
ميوهٔ او خوش هميخورد آن غلام
گفتيي خوشتر نخورد او زان طعام
از خوشي كان چاكرش ميخورد آن
پادشا را آرزو ميكرد آن
گفت يك نيمه بمن دهاي غلام
زانك بس خوش ميخوري اين خوش طعام
داد شه را ميوه و شه چون چشيد
تلخ بود،ابرو از آن درهم كشيد
گفت هرگز اي غلام اين خود كه كرد
وين چنين تلخي چنان شيرين كه كرد
آن رهي با شاه گفت اي شهريار
چون ز دستت تحفه ديدم صد هزار
گر ز دستت تلخ آمد ميوهاي
بازدادن را ندانم شيوهاي
چون ز دستت هر دمم گنجي رسد
كي به يك تلخي مرا رنجي رسد
چون شدم در زير محنت پست تو
كي مرا تلخي كند از دست تو
گر ترا در راه او رنجست بس
تو يقين ميدان كن آن گنج است بس
كار او بس پشت و روي افتاده است
چون كني تو، چون چنين بنهاده است
پختگان چون سر به راه آوردهاند
لقمهٔ بي خون دل كي خوردهاند
تا كه بر نان و نمك بنشستهاند
بيجگر نان تهي نشكستهاند
راه بيني بود بس عالي نفس
هرگز او شربت نخورد از دست كس
سايلي گفت اي به حضرت نسبتت
چون به شربت نيست هرگز رغبتت
گفت مردي بينم استاده زبر
تا كه شربت باز گيرد زودتر
با چنين مردي موكل بر سرم
زهر من باشد اگر شربت خورم
با موكل شربتم چون خوش بود
اين نه جلابي بود كاتش بود
هرچ آنرا پاي داري يك دمست
نيم جو ارزد اگر صد عالمست
ازپي يك ساعته وصلي كه نيست
چون نهم بنياد بر اصلي كه نيست
گر تو هستي از مرادي سرفراز
از مراد يك نفس چندين مناز
ور شدت از نامرادي تيره حال
نامرادي چون دمي باشد منال
گر ترا رنجي رسد گر زاريي
آن ز عز تست نه از خواريي
آنچ آن بر انبيا رفت از بلا
هيچ كس ندهد نشان از كربلا
آنچ در صورت ترا رنجي نمود
در صفت بيننده را گنجي نمود
صد عنايت ميرسد در هر دميت
هست از احسان و برش عالميت
مينيارد ياد از احسان او
برنداري اندكي رنج آن او
اين كجا باشد نشان دوستي
تيره مغزا،پاي تا سر پوستي
سايلي بنشست در پيش جنيد
گفت اي صيد خدا، بي هيچ قيد
خوش دلي مرد كي حاصل بود
گفت آن ساعت كه او در دل بود
تا كه ندهد دست وصل پادشاه
پاي مرد تست ناكامي راه
ذره را سرگشتگي بينم صواب
زانك او را نيست تاب آفتاب
ذره گر صد بار غرق خون شود
كي از آن سرگشتگي بيرون شود
ذره تا ذره بود ذره بود
هرك گويد نيست، او غره بود
گر بگردانند او را آن نه اوست
ذره است و چشمهٔ رخشان نه اوست
هرك او از ذره برخيزد نخست
اصل او هم ذرهاي باشد درست
گر به كل گم گشت در خورشيد او
هم بود يك ذره تا جاويد او
ذره گر بس نيك و گر بس بد بود
گرچه عمري تگ زند در خود بود
ميروي اي ذره چون مستي خراب
تا تو در گشتي شوي با آفتاب
صبر دارم، اي چو ذره بيقرار
تا تو عجز خودببيني آشكار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد