دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۹:۰۳ ۳۹ بازديد
وقت مردن بوعلي رودبار
گفت جانم بر لب آمد ز انتظار
آسمان را در همه بگشادهاند
در بهشتم مسندي بنهادهاند
همچو بلبل قدسيان خوش سراي
بانگ ميدارند كاي عاشق درآي
شكر ميكن پس به شادي ميخرام
زانك هرگز كس نديدست اين مقام
گرچه اين انعام و اين توفيق هست
ميندارد جانم از تحقيق دست
زانك ميگويد ترا با اين چه كار
دادهاي عمري درازم انتظار
نيست برگم تا چو اهل شهوتي
سر فرو آرم به اندك رشوتي
عشق تو با جان من در هم سرشت
من نه دوزخ دانم اينجا نه بهشت
گر بسوزي همچو خاكستر مرا
در نيابد جز تو كس ديگر مرا
من ترادانم، نه دين، نه كافري
نگذرم من زين، اگر تو بگذري
من ترا خواهم، ترا دانم، ترا
هم تو جانم را و هم جانم ترا
حاجت من در همه عالم تويي
اين جهانم و آن جهانم هم تويي
حاجت اين دل شده، مويي برآر
يك نفس با من به هم هويي برآر
جان من گر سركشد مويي ز تو
جان ببر، هايي ز من هويي ز تو
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد