حكايت محمود كه براي فتح غزنين نذر كرد غنايم را به درويشان بدهد

۳۶ بازديد


گفت چون محمود شاه خسروان
رفت از غزنين به حرب هندوان
هندوان را لشگري انبوه ديد
دل از آن انبوه پر اندوه ديد
نذر كرد آن روز شاه دادگر
گفت اگر يابم برين لشگر ظفر
هر غنيمت كافتدم اين جايگاه
جمله برسانم به درويشان راه
عاقبت چون يافت نصرت شهريار
بس غنيمت گرد آمد بي‌شمار
بود يك جزو غنيمت از قياس
برتر از صد خاطر حكمت شناس
چون ز حد بيرون غنيمت يافتند
وآن سيه رويان هزيمت يافتند
شه كسي را گفت حالي از كسان
كين غنيمت را به درويشان رسان
زانك با حق نذر دارم از نخست
تا درين عهد وفا آيم درست
هركسي گفتند چندين مال و زر
چون توان دادن به مشتي بي‌خبر
يا سپه را ده كه كينه مي‌كشند
يا بگو تا در خزينه مي‌كشند
شه درين انديشه سرگردان بماند
در ميان اين و آن حيران بماند
بوالحسيني بود بس فرزانه بود
ليك مردي بي‌دل و ديوانه بود
مي‌گذشت او در ميان آن سپاه
چون بديد از دور او را پادشاه
گفت آن ديوانه را فرمان كنم
زو بپرسم، هرچ گويد آن كنم
او چو آزادست از شاه و سپاه
بي غرض گويد سخن وز جايگاه
خواند آن ديوانه را شاه جهان
پس نهاد آن قصه با او در ميان
بي‌دل ديوانه گفت اي پادشاه
كارت آمد با دوجو اين جايگاه
گر نخواهي داشت با او كار نيز
تو بدوجو زو مينديش اي عزيز
ور دگر با اوت خواهد بود كار
پس مكن زينجا دوجو كم، شرم دار
حق چو نصرت داد و كارت كرد راست
او بكرد آن خود، آن تو كجاست
عاقبت محمود كرد آن زر نثار
عاقبت محمود داشت آن شهريار
ديگري گفت اي به حضرت برده راه
چه بضاعت رايج است آن جايگاه
گر بگويي، چون بدين سودا دريم
آنچ رايج‌تر بود آنجابريم
پيش شاهان تحفه‌اي بايد نفيس
مردم بي تحفه نبود جز خسيس
گفت اي سايل اگر فرمان بري
آنچ آنجا آن نيابند آن بري
هرچ تو زينجا بري كانجا بود
بردن آن بر تو كي زيبا بود
علم هست آنجايگه و اسرار هست
طاعت روحانيون بسيار هست
سوز جان و درد دل مي‌بر بسي
زانك اين آنجا نشان ندهد كسي
گر برآيد از سردردي يك آه
مي‌برد بوي جگر تا پيش گاه
جايگاه خاص مغز جان تست
قشر جانت نفس نافرمان تست
آه اگر از جاي خاص آيد پديد
مرد را حالي خلاص آيد پديد


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد